دوست داشتی؟
رمان صدای بارون ، عطر نفسهات اثر عاطفه امیرانی

رمان صدای بارون ، عطر نفسهات

  • زبان فارسی
  • 130.3K 👁
  • 763 ❤️
  • 831 💬

خلاصه رمان صدای بارون ، عطر نفسهات

رمان برای من بخون برای من بمون ، داستان زندگی یه دختر نوزده ساله به نام عاطفه است که عشق شدید و عجیبی به یک خواننده داره . تا اینکه یک روز اتفاقی از قاب تلوزیون برق حلقه ازدواج رو تو دست خواننده محبوبش میبینه و بعد متوجه میشه که همون روز ، روزه عقد اون خواننده بوده .دقیقا توی اولین سال و اولین ترم به طور اتفاقی با پسری همکلاس میشه که … (ای بابا همچین میخونی که انگار انتظار داری کل رمان همینجا باشه …. همه رو که نمیتونم همینجا بگم . خودتون بوخونید …)تا اینکه توی یه شب فوق العاده ، قشنگترین و زیباترین اتفاق زندگی عاطفه با یه تلفن رقم می خوره …. پایان خوش

قسمتی از متن رمان صدای بارون ، عطر نفسهات

گفت
کیمیا -: به خاله بگو من اصلا اثرات دلبریشو ندیدم...
تا بنا گوش سرخ شدم.
-: خیلی خري کیمیا...
و از خجالت رفتم بیرون... ! داخل آشپزخونه شدم و دستم رو گرفتم جلو دهنم. خیلی خجالت کشیدم خدایی. محمد از دستشویی
اومد بیرون و بهم خندید. شسته بود گردنشو.
محمد-: فک کنم واقعا آبرومو بردیا ...
لبم رو گزیدم .کیمیا از اتاق اومد بیرون.
کیمیا -: شهاب زنگ زد گف میخوان سفره پهن کنن ... بریم پایین ؟ ...
-: باشه ... لباسامو تنم کنمو بیام ...
کیمیا -: پس من رفتم ...
راه افتاد سمت در. یهو چرخید .
کیمیا -: عاطفه راسی ... چطور بیام به غزاله سر بزنم ؟ ...
-: آها راست می گی ... واستا بهت کلید بدم ...
اطرافمو نگاه کردم . محمد به روي اپن اشاره کرد . کلید رو چنگ زدم و دویدم . گرفتمش طرف کیمیا .
کیمیا -: مرسیییی ... زود بیاین ...
سرمو تکون دادم و چشمامو به معنی تایید روي هم فشار دادم . در رو بستم . محمد نشست روي مبل . لبخندي بهم زد و با سرش
بهم اشاره کرد بشینم کنارش . جلوتر رفتم . کشوندم تو بغلش .
۹
محمد-: گردنمو که شستم ... ولی اینو نمیشوري ...
به تیشرتش اشاره کرد .
محمد -: هر وقتم رنگش رفت تجدیدش می کنی ...
با خنده می گفت و همراه خنده اش نفسش رو خیلی کوتاه و صدا دار بیرون می داد . دلم ضعف می رفت واسه اینطور خندیدنش .
انگار مست می شدم وقتی این مدلی می خندید. نگاهم کرد . فکر کنم فهمید باز روانیش شدم . خخخخخخخخ!!!
صورتشو نزدیکتر کرد .
محمد -: می خواي منم آبروتو ببرم ؟ ...
به شوخی جوري وانمود کردم که انگاري هول کردم .
-: عه ؟ ... محمد؟... بچه تو خونه اس ...
با خونسردي گفت
محمد-: یک ... بچه خوابه ... دو ... تو اتاقه ...
غش غش خندیدم .
-: سه ... به هر حال تاثیر میذاره ... چهار ... چه شاعرم شده پاشو بریم پایین ببینم ...
بلند شدم تا برم و آماده بشم . دستمو کشید و محکم لپمو گاز گرفت .یه مشت زدم به سینه اش .
-: محمد دیوونه ... این چه کاریه آخه ؟ ... الان مگه نمی ریم پایین پیش کلی آدمممم ؟ ... صورتم قرمز شدددد ؟؟ ...
تکیه داد و دستشو باز کرد روي پشتی مبل .
محمد -: من که سیر شدم ... دیگه شام میل ندارم ...
برام زبون در آورد . ایستاد . دستمو گرفت و بلندم کرد . لباسامو پوشیدم . محمد جاي پدر و مادرم رو توي اون یکی اتاق پهن کرد
و بعد هم دو طرف غزاله متکا گذاشت تا نیفته . چهار سالش بود و کامل حرف می زد و راه می رفت ... ولی خب هنوز بچه بود و
علاوه بر اون توي یه خواب عمیق بود . باید ایمنش می کردیم .
دست تو دست هم رفتیم طبقه پایین . مجلس خانوما و آقایون رو باز از هم جدا کرده بودن و شام آقایون تو منزل حاج خانوم صرف
می شد . بعد شام ، کم کم مهمونا آماده رفتن شدن . کمی صبر کردیم تا غریبه ها برن . بعد جمع و جور کردن و تا حدي مرتب
کردن ، آشناها هم عزم رفتن کردن . محدثه رو هزار بار بغل کردم و تبریک و روبوسی ... به همراه مهموناي خودم از خونشون
خارج شدیم . مامان و بابا و خواهرم و شیده و شیدا .
۱۰
علی و محمد و شهاب به همراه پدرم جلوي در ایستاده بودن . پدر و مادرم صبح امروز اومده بودن و بنا بود که فردا صبح هم
برگردن . کیمیا درحالیکه غزاله رو تو بغلش تکون می داد از آسانسور خارج شد و با تشکر کلید رو داد دستم . کلید رو تحویل
مادرم دادم
-: مامان جان ... شما و بابا برید استراحت کنید ... خسته اید... تا ما بیایم طول می کشه ...
شیدا -: پس منم برم یکی دوتا از وسیله هامونو بیارم ...
-: کجا ؟
شیدا -: امشبو خان داداش دستور داده ...
کیمیا حرفشو برید ؛
کیمیا -: امشب و فردا ناهار خونه مان ... شمام ناهار بیاید ...
پدر و مادرم رفتن . بعد کلی شوخی و تفریح ... شهاب اینا با شیدا و شیده رفتن . محمدم موقع خداحافظی علی رو بغل کرد و سرشو
بوسید . عزم رفتن کردیم . و خیلی زود کل این ساختمون ، که مدتها بود شلوغ و پرسر و صدا شده بود رو سکوت فرا گرفت ....
تا محمد دوشی بگیره ، من لباسامو عوض کردم و یه تاپ و دامن کوتاه پوشیدم و پریدم روي تخت . خیلی خسته بودم . دوش رو
گذاشتم واسه فردا . بین خواب و بیداري بودم که با دراز کشیدن محمد کنارم ، وارد عالم بیداري شدم . چرخید سمت من . چشمام
از هم باز شد . مثل دختربچه ها خودم رو بهش نزدیک کردم و سرمو چسبوندم به سینه اش .
محمد-: یه عروسی دیگه رو هم راه انداختیم ...


بیشتر بخوانید

نظرات رمان صدای بارون ، عطر نفسهات

  • سرباز آقا

    0

    سلام میشه بگین که چجوری میتونم جلد اول رمان برای من بخون برای من بمون رو مطالعه کنم . اخه هرجارو میگردم جلد اول رو نمیبینم😕

    ۵ روز پیش
  • رستمی

    0

    خیلی قشنگ بود، پر از حس خوب، پر از آرامش، پر از عاشقی

    ۲ هفته پیش
  • مائده

    0

    ممنون ازتون بابات رمان های زیباتون به نظر من جلد اول داستانس قشنگ تر بود ولی من هر دو جلد رو دوست داشتم توی این روزا که همه ی زمان ها خیلی ابکی هست رمان شما رو خیلی دوست داشتم مخصوصا این که یه حد و مرز ها یی رو رعایت کرده بودین و اسلامی بود تشکر

    ۳ هفته پیش
  • ریحانه

    0

    و اما سئوال اول اینکه من حدود ۶ سال پیش فایل دوجلد رو درحالیکه رایگان در سایت ها قرار داشت خوندم آیا الان باید کتاب چاپی رو هم تهیه کنم؟ و سئوال بعدی اینکه رمان صدای بارون عطر نفسهات هم چاپ میشه یانه؟ چون بنظرم حیفه وقتی جلداول چاپ شده جلد دوم نباشه

    ۱ ماه پیش
  • ریحانه

    1

    سلام خانم هاوین عزیز من چند سئوال داشتم اما اول میخوام ازتون تشکر کنم یکی از زیباترین خاطرات و یادگاری های دوران نوجوانی من رو کتاب های زیبای شما و شخصیت دوست داشتنی عاطفه رقم زد

    ۱ ماه پیش
  • N.Z.R

    0

    خانم امیرانی لطفا به من کمک کنید داستان رمان برای من بمون برای من بخون داستان زندگیه منه.. من میخوام با شما صحبت کنم ، قلبم در فشاره و دارم سختی زیادی رو تحمل میکنم ، میشه لطفا راهنمایی کنید چجوری میتونم باهاتون صحبت کنم؟؟

    ۳ ماه پیش
  • سیندرلا

    0

    من به این رمان علاقه مندم میشه بگید واقعا راست میگید این رمان دایتان زندگی شماست با نویسنده ملاقاتی داشتید یا خیر لفطا پاسخ منو عاطفه عزیز بده خواهش میکنم و این خانم که گفته این داستان زندگی منه برای من خیلی جالبه

    ۲ ماه پیش
  • عاطفه امیرانی | نویسنده رمان

    سلام عزیزدلم. ممنونم از مهربونیت. نخیر خوشگلم همه اش تخلیه.

    ۲ ماه پیش
  • ریحان

    0

    خداقوت قلم زیبایی دارین و در عین زیبایی پر از محتوا و آموزنده. چند صباحی در دنیای رمان شما زندگی کردم. سپاس

    ۱ ماه پیش
  • فاطمه

    0

    عالی در عین حال مذهبی و جذاب

    ۲ ماه پیش
  • طاهره

    0

    دست مریزاد به خانم امیریان،خدا قوت،رمان خوب و آموزنده ای بود

    ۲ ماه پیش
  • سپید

    0

    عالیییییی خیلی تا ثییر گذاربود

    ۳ ماه پیش
  • خانم عیدی هستم

    0

    سلام خوبین شبتون بخیر ببخشید مزاحم شدم میخواستم بابت این رمان برای من بخون برای من بمون خیلی عالی هست می خواستم بدونم این رمان جلد سوم هست اگه هست باید از کجا تهیه کنیم ممنونم راهنمایی کنید متشکرم متشکرم متشکرم متشکرم متشکرم متشکرم ❤️❤️❤️❤️❤️❤️🙏🙏🙏🙏🙏🙏

    ۳ ماه پیش
  • ریحانه

    1

    من نسخه چاپی جلد اولو تهیه کردم خیلی تغییر کرده نسبت به اونی که توی این برنامه بود🥲

    ۳ ماه پیش
  • سهیلا

    0

    چرا نمیتونم ادامه پارت رمان عطر نفسات رو بخونیم با وجود اینکه از طریق اپلیکیشن دارم میخونم میگه برای خوندن ادامه داستان اپلیکیشن را دنلود کنید

    ۳ ماه پیش
  • محمدزاده

    0

    سلام خوبین ممنون بابت این رمان اقعا خیلی عالی بود دستونو درد نکنه خدا اجرتون بده بابت این رمان متشکرم متشکرم متشکرم

    ۳ ماه پیش
  • باران

    1

    بسیار عالی بود بانو جان هردو جلدش ..حس آرمش بهم دست میداد موقع خوندنش ..پایدار باشی

    ۳ ماه پیش
  • نازی خانوم

    1

    آره داشتم می گفتم جونم برات بگه خواهری یعنی الان این رمانت واقعیه؟ و حتی واقعا دیدم محمد نصر یه خواننده ی مذهبی هست که واقعا اصفهانی هم بود حتی عاطفه اینقدر قشنگ کنارش حجاب داشت که حرفی نمیمونه سوال من این بود این داشتان واقعیه؟ بخدا جواب بده قلبم درد میکنه🥲🥹💔

    ۳ ماه پیش
  • عاطفه امیرانی | نویسنده رمان

    سلام عزیزم. خیر همه داستان تخیلیه

    ۳ ماه پیش
کپی شد!
ارسال نظر دیگران را از نظر خودت مطلع کن
آیدی کپی شد!