آخرین پنجره هم هیچ به قلم مهدیه سجده
پارت سی و چهارم :
گلوی دیدار آوار شد و پماد را روی ساق پای او مالید و انگشتان ورم کرده پایش را ماساژ داد.
-ننه شرمندتم. سرت داد زدم ولی تقصیری نداری! از همه چیت زدی و این ننه پیرت بازم ازت طلبکاره انگار ارث باباتو...ازت میخواد. ننه خرفتت رو میبخشی... .
«این چه حرفیه ننه!» را تند و عصبی لب زد و نگاه خون کردهاش را به چشمهای نم زده مادرش دوخت که قطره اشکی روی صورت چین افتاده اش چکید و نبض دیدار را سنگین تر Ú
لطفا صبر کنید...
