پارت سی و هشتم :

_ مسلما نه، چون نمی تونم هروقت که دلم خواست جواب تماس های تو رو بدم. اگه یه لحظه متوجه موضوع بشه چی؟
چند ثانیه سکوت کرد. این سکوت از هر حرفی خطرناک تر بود. بعد از اندکی مکث با صدایی شکاک و عصبی گفت:
_ خب بفهمه.مگه قرار نیست تا چند روز دیگه منو به خانواده ات معرفی کنی؟
ثانیه ها کش آمدند و من فقط خیره به نزدیک شدن امید توانستم با نهایت کلافگی لب بزنم:
_ الان وقت این حرفاست؟
ولوم

مطالعه‌ی این پارت حدودا ۴ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۲ روز پیش تقدیم شما شده است.
نظر خود را ارسال کنید
فقط از طریق اپلیکیشن دنیای رمان میتوانید نظر خود را ارسال کنید
آخرین نظرات ارسال شده
هنوز هیچ نظری برای این پارت ثبت نشده است. اولین نفری باشید که نظر خودتون رو در مورد این پارت ارسال میکنید
کپی شد!