پارت سی و هشتم :
_ مسلما نه، چون نمی تونم هروقت که دلم خواست جواب تماس های تو رو بدم. اگه یه لحظه متوجه موضوع بشه چی؟
چند ثانیه سکوت کرد. این سکوت از هر حرفی خطرناک تر بود. بعد از اندکی مکث با صدایی شکاک و عصبی گفت:
_ خب بفهمه.مگه قرار نیست تا چند روز دیگه منو به خانواده ات معرفی کنی؟
ثانیه ها کش آمدند و من فقط خیره به نزدیک شدن امید توانستم با نهایت کلافگی لب بزنم:
_ الان وقت این حرفاست؟
ولوم
لطفا صبر کنید...
