پارت سی :
به چهره ی متعجب و لحن ناباور او نگاه دوخته بودم اما در تمام مدت فکرم درگیر حرف هایی بود که قصد داشتم به او بزنم. دوست نداشتم ذره ای از من دلخور و یا ناراحت شود.
با شیطنت سرم را به طرفین تکان دادم:
_ دارم جدی می گم عاطفه. عاشق شدم.
استکان چای را کنار گذاشت و با همان نگاه و لحن شوکه و ناباور گفت:
_ باورم نمیشه. مگه ممکنه آیدایی که از ازدواج و هر مردی فراری بود یهو بی هوا عاشق ب
لطفا صبر کنید...
