پارت سی و پنجم :
آن قدر از نتیجه این تماس دمغ و دلخور بودم که دیگر به عبور و مرور ماشین ها و آدم ها هیچ توجهی نکردم.آهی کشیدم و سپس با دلی آزرده به راه افتادم.
بین راه باز هم دلم طاقت نیاورد. پس تصمیم گرفتم در آشتی پیش قدم شوم.بی وقفه شماره اش را گرفتم.یک بار...دوبار...سه بار...و هر بار بی پاسخ!
نگرانی بدجور به دلم رخنه کرده بود و داشت رگ و پی اعصاب نیمه خرابم را به ویرانه ای هولناک مبدل میکرد.
مدام د
لطفا صبر کنید...
