پارت سی و چهارم :
_ یعنی چی این موقع شب از خونه زدی بیرون که تخم مرغ بگیری؟ مگه اون خونه مرد نداره که تو برای چهار دونه تخم مرغ راه افتادی توی کوچه و خیابون؟ مگه داداشت خونه نبوده؟ ها؟ اصلا چرا تو باید این وقت شب بیرون باشی که اون مرتیکه پسر همسایه تون بخواد بهت کمک کنه؟
اندکی طول کشید تا گیجی ناشی از حرف زشتی که زد از سرم بپرد. به نشانه ی تاسف سر جنباندم:
_ واقعا برات متاسفم آقا سعید. هیچ وقت فکر نم
لطفا صبر کنید...
