پارت سی و چهارم :

_ یعنی چی این موقع شب از خونه زدی بیرون که تخم مرغ بگیری؟ مگه اون خونه مرد نداره که تو برای چهار دونه تخم مرغ راه افتادی توی کوچه و خیابون؟ مگه داداشت خونه نبوده؟ ها؟ اصلا چرا تو باید این وقت شب بیرون باشی که اون مرتیکه پسر همسایه تون بخواد بهت کمک کنه؟

اندکی طول کشید تا گیجی ناشی از حرف زشتی که زد از سرم بپرد. به نشانه ی تاسف سر جنباندم:
_ واقعا برات متاسفم آقا سعید. هیچ وقت فکر نم

مطالعه‌ی این پارت حدودا ۴ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۱۰۶ روز پیش تقدیم شما شده است.
آخرین نظرات ارسال شده
هنوز هیچ نظری برای این پارت ثبت نشده است. اولین نفری باشید که نظر خودتون رو در مورد این پارت ارسال میکنید
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️