پارت بیست و پنجم :
پس از گذشت ساعت ها از شروع امروز، لبخندی محو ولی واقعی به روی لب هایم نقش بست:
_ نه عزیزم.برو به کلاست برس.
سری تکان داد و باشه گویان به سمت انتهای راهرو رفت.
یک نفس عمیق کشیدم و تمام تلاشم را برای پنهان کردن استرسی که در سرتاپایم موج می زد به کار بستم.
به تازگی یاد گرفته بودم که سر بزنگاه بی آن که کسی متوجه حال درونی ام شود، ماسک خونسردی به چهره بزنم و با چسباندن یک لبخند مسخره ب
لطفا صبر کنید...
