پارت سی و سوم :
مقابل پیشخوان ایستادم و رو به آقا موسی گفتم:
_ سلام آقا موسی، خوب هستید؟ یک شانه تخم مرغ می خوام.
پیرمرد خندید و با ابرو هایی که بالا میداد تا در خط های عمیق پیشانی اش گم شود، درحین آوردن یک شانه تخم مرغ، با همان لحجه ی شیرین مشهدی اش به شوخی طعنه زد:
_ تازگیا مصرف تخم مرغِ تان خیلی بالا رِفته دختر جان.
با یاد آوری دلیل مصرف زیاد تخم مرغ؛ آهی کشیدم و به شوخی گفتم:
_ این روزا ا
لطفا صبر کنید...
