پارت سی و سوم :

مقابل پیشخوان ایستادم و رو به آقا موسی گفتم:
_ سلام آقا موسی، خوب هستید؟ یک شانه تخم مرغ می خوام.
پیرمرد خندید و با ابرو هایی که بالا می‌داد تا در خط های عمیق پیشانی اش گم شود، درحین آوردن یک شانه تخم مرغ، با همان لحجه ی شیرین مشهدی اش به شوخی طعنه زد:
_ تازگیا مصرف تخم مرغِ تان خیلی بالا رِفته دختر جان.
با یاد آوری دلیل مصرف زیاد تخم مرغ؛ آهی کشیدم و به شوخی گفتم:
_ این روزا ا

مطالعه‌ی این پارت حدودا ۴ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۶ روز پیش تقدیم شما شده است.
نظر خود را ارسال کنید
فقط از طریق اپلیکیشن دنیای رمان میتوانید نظر خود را ارسال کنید
آخرین نظرات ارسال شده
هنوز هیچ نظری برای این پارت ثبت نشده است. اولین نفری باشید که نظر خودتون رو در مورد این پارت ارسال میکنید
کپی شد!