پارت بیست و ششم :
بنده خدا نگاه ناباور و حیرت زده اش بین من و مدیر چرخید. گویا توقع چنین حرفی را از من نداشت.خانم سلطانیان که از پشت میز بلند شد ، ادامه حرفم را درز گرفتم. با چند قدم فاصله ی بینمان را طی کرد و روبه رویم قرار گرفت. با حالت متفکری کمی خیره ام ماند و سپس گفت:
_ پس مشکل اصلی شما حقوق و مزایای اینجاست نه مزاحمت اولیا درسته؟!
گره ریزی بین ابرو هایم افتاد و سرم را به دو طرف تکان دادم:
_ نه عزیز
لطفا صبر کنید...
