پارت بیست و ششم :

بنده خدا نگاه ناباور و حیرت زده اش بین من و مدیر چرخید. گویا توقع چنین حرفی را از من نداشت.خانم سلطانیان که از پشت میز بلند شد ، ادامه حرفم را درز گرفتم. با چند قدم فاصله ی بینمان را طی کرد و روبه رویم قرار گرفت. با حالت متفکری کمی خیره ام ماند و سپس گفت:
_ پس مشکل اصلی شما حقوق و مزایای اینجاست نه مزاحمت اولیا درسته؟!
گره ریزی بین ابرو هایم افتاد و سرم را به دو طرف تکان دادم:
_ نه عزیز

مطالعه‌ی این پارت حدودا ۴ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۵۹ روز پیش تقدیم شما شده است.
نظر خود را ارسال کنید
فقط از طریق اپلیکیشن دنیای رمان میتوانید نظر خود را ارسال کنید
آخرین نظرات ارسال شده
هنوز هیچ نظری برای این پارت ثبت نشده است. اولین نفری باشید که نظر خودتون رو در مورد این پارت ارسال میکنید
کپی شد!