پارت بیست و دوم :
با ذهنی درگیر لب روی هم فشردم.بی شک حسم اشتباه می کرد. یک نگاه عادی که این قدر آشفتگی با خود به همراه نداشت.کوروش با آن اجرای نمایشی، نگاه تحسین برانگیز افراد جمع را به خود اختصاص داد.با غرور و اعتماد به نفس بالایی شانه هایش را پهن کرد و دست سوگند را گرفت تا قدرت و پهلوان بودنش را به او اثبات کند:
_ بیا بریم تا بهت یاد بدم چطوری مثل من قوی بشی.
بچه ها پی بازیگوشی رفتند و بزرگتر ها مشغول
لطفا صبر کنید...
