پارت بیست و هفتم :
هیجان دلپذیری در رگ و پی وجودم غلطید. دیدن چنین جمله ای، حس قدم زدن میان گندم زاری که نسیم ملایمی در لابلای آن می پیچید را برایم به ارمغان آورد.
_ خانم زنگ خونه ها خورد.
با شنیدن صدای دانش آموزان ناخداگاه نیش باز مانده ام را جمع و جور کردم.
_ باشه، پسرای گلم ،کتاب و دفتراتون رو از روی میز جمع کنید. حواستون باشه باز چیزی جا نذارید.
به امیرعلی که از روی نیمکت ها می پرید، تشر زدم :
لطفا صبر کنید...
