پارت بیست و هفتم :

هیجان دلپذیری در رگ و پی وجودم غلطید. دیدن چنین جمله ای، حس قدم زدن میان گندم زاری که نسیم ملایمی در لابلای آن می پیچید را برایم به ارمغان آورد.
_ خانم زنگ خونه ها خورد.
با شنیدن صدای دانش آموزان ناخداگاه نیش باز مانده ام را جمع و جور کردم.
_ باشه، پسرای گلم ،کتاب و دفتراتون رو از روی میز جمع کنید. حواستون باشه باز چیزی جا نذارید.
به امیرعلی که از روی نیمکت ها می پرید، تشر زدم :

مطالعه‌ی این پارت حدودا ۴ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۳۴ روز پیش تقدیم شما شده است.
نظر خود را ارسال کنید
فقط از طریق اپلیکیشن دنیای رمان میتوانید نظر خود را ارسال کنید
آخرین نظرات ارسال شده
هنوز هیچ نظری برای این پارت ثبت نشده است. اولین نفری باشید که نظر خودتون رو در مورد این پارت ارسال میکنید
کپی شد!