پارت سی و ششم :
عاطفه غر زد که چرا تا صبح پا به پای آن ها نمی نشینم و من بهانه ی کار و خستگی را پیش کشیدم تا بلکه با خوابیدن کمی به فکر و ذهن آشفته ام ، آرامش عطا کنم اما این آرامش چندان دوام نداشت چرا که ثانیه ها...دقیقه ها و حتی ساعت ها در پی هم می گذشتند اما هیچ خبری از سعید نمی شد.
نه زنگ می زد.نه پیامی می فرستاد و نه حتی تماس های مرا جواب می داد.
گویا فاز قهر و دلخوری گرفته بود. با رفتار ها و لجبازی ه
لطفا صبر کنید...
