پارت بیست و سوم :

از این پیگیری لبخند خجولانه ای کنج لب هایم نشست.همیشه از این که مرکز توجه یک جمع قرار بگیرم، معذب می شدم و حالا با حرف صدیقه خانم، سنگینی چند جفت چشم را روی خودم حس می کردم.بزاق دهانم را پس فرستادم و به آرامی لب زدم:
_ راستش شرایطش خوب بود اما متاسفانه ساعت کاریش یه خورده برای من زیاد بود.
آذر موی فر افتاده روی پیشانی اش را پشت گوش زد و با لبخند نرمی پرسید:
_ آیدا‌جان مگه دیگه توی م

مطالعه‌ی این پارت حدودا ۴ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۴۳ روز پیش تقدیم شما شده است.
نظر خود را ارسال کنید
فقط از طریق اپلیکیشن دنیای رمان میتوانید نظر خود را ارسال کنید
آخرین نظرات ارسال شده
هنوز هیچ نظری برای این پارت ثبت نشده است. اولین نفری باشید که نظر خودتون رو در مورد این پارت ارسال میکنید
کپی شد!