پارت بیست و سوم :
از این پیگیری لبخند خجولانه ای کنج لب هایم نشست.همیشه از این که مرکز توجه یک جمع قرار بگیرم، معذب می شدم و حالا با حرف صدیقه خانم، سنگینی چند جفت چشم را روی خودم حس می کردم.بزاق دهانم را پس فرستادم و به آرامی لب زدم:
_ راستش شرایطش خوب بود اما متاسفانه ساعت کاریش یه خورده برای من زیاد بود.
آذر موی فر افتاده روی پیشانی اش را پشت گوش زد و با لبخند نرمی پرسید:
_ آیداجان مگه دیگه توی م
لطفا صبر کنید...
