خلاصه رمان :
شبِ آخرین بارانِ پاییزی، جسد مردی با چشمانِ دریده شده در آپارتمان متروکهای پیدا میشود. تنها سرنخ: یک نوار کاست فرسوده با صدای زنی که آواز قدیمیِ لالایی میخواند صدایی که آناهیتا را پس از سالها به لحظهٔ مرگ مادرش پرتاب میکند. آناهیتا، شخصیت اصلی رمان، از کودکی در دام یک سازمان جاسوسی اسرارآموز گرفتار شده است. او به اجبار آموزش دیده تا اطلاعات حساس را استخراج کند، اما یک اشتباه مرگبار در نوجوانی باعث میشود مادرش کشته شود! اتفاقی که آناهیتا هرگز خود را از گناه آن مبرا نمیداند...
قسمتی از متن رمان منجلاب خون
هنوز کسی درباره این رمان چیزی ننوشته! اگه خوندیش، خوشحال میشیم بدونیم چه حسی بهت داده.
نویسنده این اثر هستید و درخواست حذف دارید؟ از طریق دکمه زیر اقدام کنید.
