گیلاس های نارس به قلم نسترن جوانمرد
پارت سی و هفتم :
حنا زیر لب باشهای گفت و اجازه داد خواهرش گوشوارهها را برایش بیندازد. حریر عقب رفت، از بالا تا پایین نگاهش کرد و لبخند کمرنگی زد: - عالی. با ماشین من برو. رانندگی که یادت نرفته؟
حنا کیف صدفی و شال همرنگ کفشش را برداشت. کیف مخصوص دوربین را هم گذاشت روی شانهاش:
- نه، یادم نرفته. خودت کار نداری؟ نمیخوای جایی بری؟
حریر در حال مرتب کردن میز آرایش گفت:
- من پیاده یا با تاکسی میرم
مطالعهی این پارت حدودا ۷ دقیقه زمان میبرد.
این پارت ۴۳۶ روز پیش تقدیم شما شده است.
میخوای سهمی داشته باشی؟
سلام عزیزم. من نسترن جوانمرد نویسنده این رمان هستم. رمان رو رایگان کردم و به جای پرداخت حق عضویت، خواستم هر کدومتون در توانتون هست از 1000 تومان تا هر مبلغی که میتونید به حساب محک واریز کنید. با پرداخت آنلاین از طريق تمامى كارتهاى عضو شتاب، سهمی در تامین هزینه دارو و درمان کودکان مبتلا به سرطان داشته باشید و قهرمانهای كوچك محک را تا رسیدن به سلامتی همراهی کنید.

نسترن جوانمرد | نویسنده رمان
🥲 البتع
۴ ماه پیشنگار
0عالیه عززززیزززم ❤️❤️❤️❤️
۶ ماه پیش
نسترن جوانمرد | نویسنده رمان
عالییییی شمایی 🤍🤍🤍
۵ ماه پیشمینا
0خیلی پارت قشنگی بود ممنون
۶ ماه پیش
نسترن جوانمرد | نویسنده رمان
قشنگ شمایی 🤍
۵ ماه پیشمحیا
1💞😘 ممنون واقعا عالی بود وپرازاحساس
۸ ماه پیش
نسترن جوانمرد | نویسنده رمان
ممنون از شما که گیلاسهای نارس رو دوست دارید و همراهشید 🤍
۸ ماه پیشمحیا
0💞😘 ممنون واقعا عالی بود وپرازاحساس
۸ ماه پیشاکرم بانو
0چه حس خوبی داشت،درخت های گیلاس،چهچه پرنده ها،حناو مسیح،انگارخدا این صحنه رو واسه اشنایی این دوتا ویژه افریده
۱۲ ماه پیش
نسترن جوانمرد | نویسنده رمان
آفریییینننن انگار فقط فقط فقط مختص خودشون بود خیلی رویایی بود واقعا منم دلم خواست 😭💔
۱۲ ماه پیشمریم
0خب... حدسم در مورد عروسی اون دونفر اشتباه بود، خداییش کسی مثل ترنگ که عاشق کامران نیست، همون بهتر عکس هم نداشته باشه. البته اگر قراره همیشگی قسمت هم باشن، امیدوارم عاشق هم بشن😊 اما نیمه ی دوم حدسم اوکی شد... مسیح عزیزممممم😍 امروز تا اینجا خوندم و دیگه برم بخوابم. قلمت سبز و پایدار عزیزم🌷🍀
۱ سال پیش
نسترن جوانمرد | نویسنده رمان
چقدر خوشحالم که هستی شما 😍🤍 همیشه باش لطفا... قربونت برممم
۱ سال پیشآوا
0🤩🤩🤩🤩🤩🤩🤩 عالیییییییی
۱ سال پیشآوا
0تصور این پارت چقدر رویایییییه
۱ سال پیشزهرا z
2چقدر همه چیز قشنگ توصیف میشه چرا شما اینقدر زیبا مینویسین که من خودم رو کنار حنا دیدم همراه مسیح گیلاس چیدم عالی بی نظیر و یه حسی دارم که الان نمیگم ببینن در پارت دیگه چی پیش میاد بعد میگم
۱ سال پیش
نسترن جوانمرد | نویسنده رمان
چقدرررررررررررررررررررررر شما لطف داری قشنگم 🫠🫠🫠🫠 قلب منی، امیدوارم تا اخر همین حسو داشته باشی 🤍
۱ سال پیش
نسترن جوانمرد | نویسنده رمان
چقدرررررررررررررررررررررر شما لطف داری قشنگم 🫠🫠🫠🫠 قلب منی، امیدوارم تا اخر همین حسو داشته باشی 🤍
۱ سال پیشاسرا
0عجب صنحه هایی وای چقدررویایی😍🙏فقط این باغ برای عکسی گرفتن برای جشن که نیست که اینهادارن ویلن میزنن🤔
۱ سال پیش
نسترن جوانمرد | نویسنده رمان
باغ کناری بود، که فنسها پاره بودن و حنا نفهمید کی رد شده. قربونتتت برمممم 🤍
۱ سال پیشترنم
1عههه به به پس اینجوری آشنا میشن اصلا انتظار نداشتم تو همچین موقعیتی😍
۱ سال پیش
نسترن جوانمرد | نویسنده رمان
حاللل کردییی 😎 این است قدرت نسترن
۱ سال پیش
لطفا صبر کنید...

Aysan
0عه پس خلاصه ی داستان اینجا قراره اتفاق بیوفته🥲