گیلاس های نارس به قلم نسترن جوانمرد
پارت بیست و نهم :
بازار محلی، درست مثل خاطرهها، شلوغ، رنگارنگ و زنده بود. سقفهای شیروانی کوتاه، مغازههایی با کرکرههای نیمهباز، میزهای چوبی که رویشان پر بود از صنایع دستی، مرباهای خانگی، عروسکهای پارچهای، قلاببافی، گلیم، سبزی خشک و ماهی های شور. بوی ادویه با بوی چوب تر و نم بارانخورده ترکیب میشد. صدای مرد دستفروشی که میگفت ( ساندویچ دَرَم. فلافل، بندری، مرغ، همبرگر... بفرما ) در هوا می
مطالعهی این پارت حدودا ۶ دقیقه زمان میبرد.
این پارت ۴۵۷ روز پیش تقدیم شما شده است.
میخوای سهمی داشته باشی؟
سلام عزیزم. من نسترن جوانمرد نویسنده این رمان هستم. رمان رو رایگان کردم و به جای پرداخت حق عضویت، خواستم هر کدومتون در توانتون هست از 1000 تومان تا هر مبلغی که میتونید به حساب محک واریز کنید. با پرداخت آنلاین از طريق تمامى كارتهاى عضو شتاب، سهمی در تامین هزینه دارو و درمان کودکان مبتلا به سرطان داشته باشید و قهرمانهای كوچك محک را تا رسیدن به سلامتی همراهی کنید.
اکرمحسنزاده
0وای ما مانم اینا
۳ ماه پیش
نسترن جوانمرد | نویسنده رمان
🫨🫨
۳ ماه پیشAysan
1وای چقدر دلم خواست الان تو اون بازار باشم😭😂 انقدر حس خوبی داشت این پارت که واقعا نمیتونم توصیفش بکنم🥲
۵ ماه پیش
نسترن جوانمرد | نویسنده رمان
وای 😭😭 مرسی خودت خوبی عزیزمم 🤍🤍
۴ ماه پیشفخری
0خسته نباشی نسترن جون خوش قلم هر چه از قلم زیباتون بگم کم گفتم واقعا عالیه پیشنهاد میکنم حتما این رمانو بخونید🙏🩷🩷🩷🩷🌸🌸🌸🌸🌸
۸ ماه پیش
نسترن جوانمرد | نویسنده رمان
فخری جون یکی از عزیزهامید بدون شک 🤍 قربون خودتون و مرامتون 🫂
۸ ماه پیشاکرم بانو
1چه حس خوبی داشت این پارت😍😍😍
۱۲ ماه پیش
نسترن جوانمرد | نویسنده رمان
بههههه
۱۲ ماه پیشمریم
0خوشی موقت حنا فکرم رو برد پیش حریر🥺 درسته فعلاً چیزی از گذشته ش و کارها و شاید اشتباهاتش نمیدونم اما فکرم موند پیشش چون خودم از بچگیم بیشتر مجبور بودم بزرگ باشم حامی باشم، تا اینکه کودکی کنم
۱ سال پیش
نسترن جوانمرد | نویسنده رمان
حریر از اون دسته ادماییه که خودشو وقف میکنه و در آخر وقتی پشیمون میشه و میخواد تلافی کنه که نمیشه... یا بد تلافی میکنهو پشیمون میشه
۱ سال پیشزهرا z
0چقدر قشنگ همه چیز رو توصیف میکنین به طوری که خودم رو تو بازار شمال کنار حنا و مازیار دیدم بوس به لپت نویسنده توانا خوشقلم الان چی بگم که ذوقم خالی شه😘😘💞💞
۱ سال پیش
نسترن جوانمرد | نویسنده رمان
چقدر خوشحالم که رمانو دوست دارید و لطفتون رو به من نشون میدید؛ بمونید برام 🤍
۱ سال پیشالی
1واییی چقدر قشنگ همه چی توصیف کردید حس کردم منم پیش مازیار حنا هستم:) دانلود یک عدد مازیار 😩😂
۱ سال پیشزهرا
0منم منم هعی کاش میشد ب قول خودت با ی دانلود کار تموم شه...
۱ سال پیش
نسترن جوانمرد | نویسنده رمان
دانلود مازیار... دانلود مسیح... وووو دانلود پولاااد 😂😭
۱ سال پیشSolmaz
0وااااای این قسمت منو یاد سریال تاسیان انداخت که امیر و شیرین رفتن شمااال و از رودخونه رد شدنننن چقددددددد مازیار خوبه وااااااای چیکار کردی با دلمممم واااااایییی
۱ سال پیشSolmaz
0چقد خوبه بزرگ شدن یکیو با چشمای خودت ببینی و کلی خاطره مشترک داشته باشی باهاش کاش مازیار تا تهش خوب بمونه و یهو گاو نشه:((((
۱ سال پیش
نسترن جوانمرد | نویسنده رمان
منم همین امیدو دارم
۱ سال پیش
نسترن جوانمرد | نویسنده رمان
جدییی؟ راستش خودمم توی فکر تاسیان بودم قبل از نوشتنش خیلی خوشحالم کردی 🫠🫠🫠
۱ سال پیشاسرا
2خواهرحق داره حسودی کنه حنامازیاراینهمه داره بهشون خوش میگذره🙏
۱ سال پیش
نسترن جوانمرد | نویسنده رمان
به حریرم میپردازیمممم. یاواش یاواااش
۱ سال پیشSolmaz
0اصلا اینطوری نیست مگه حنا وقتی اون شهر بود خوشحال و شاد زندگی میکرد؟ همه شاهد بودیم اولش حنا چقد حس بد و مزخرفی داشت و دلش نمی خواست برگرده رشت بعدشم تو ماشین پشت سر آمبولانس حنا و حریر چطوری دعوا کردن فقط باید صبرکنیم ببینیم چی شده که حنا رفته
۱ سال پیشترنم
1ممنون گلم بابت پارت هدیه،من عاشق همه شخصیتاتم چطور هم تو و هم این کاراکترا انقد میتونید جذاب باشید من با این رمان زندگی میکنم ❤️❤️
۱ سال پیش
نسترن جوانمرد | نویسنده رمان
قررربونت برم مننن عزیزدللممم ❤ خیلی هوشحالم که اینطوریه فدات بشممممم 😍
۱ سال پیشاسرا
1ممنون بابت پارت هدیه🙏
۱ سال پیش
نسترن جوانمرد | نویسنده رمان
قرربون شمااا
۱ سال پیش
لطفا صبر کنید...

زراااا
0وایی مسیحح