گیلاس های نارس به قلم نسترن جوانمرد
پارت بیست و هفتم :
***
نور خورشید، محو و ملایم، از پردهی سفید و گلگلی اتاق رد شده بود و پاشیده بود روی بوم. سکوتی از آن جنسِ دلچسب، که فقط در صبحهایی بیدغدغه پیدا میشود، اتاق را در آغوش گرفته بود. حنا، زانو زده مقابل سهپایه، با پیراهن نخی و گیسوان جمعشدهاش، با دقت گوشهی نقاشی را میکشید.
در دل تابلویی که آرامآرام جان میگرفت، رودخانهای باریک پیچ میخورد میان چمنزار. آب، انعکاس آسما
مطالعهی این پارت کمتر از ۷ دقیقه زمان میبرد.
این پارت ۴۰۷ روز پیش تقدیم شما شده است.
میخوای سهمی داشته باشی؟
سلام عزیزم. من نسترن جوانمرد نویسنده این رمان هستم. رمان رو رایگان کردم و به جای پرداخت حق عضویت، خواستم هر کدومتون در توانتون هست از 1000 تومان تا هر مبلغی که میتونید به حساب محک واریز کنید. با پرداخت آنلاین از طريق تمامى كارتهاى عضو شتاب، سهمی در تامین هزینه دارو و درمان کودکان مبتلا به سرطان داشته باشید و قهرمانهای كوچك محک را تا رسیدن به سلامتی همراهی کنید.

نسترن جوانمرد | نویسنده رمان
💔💔
۱ ماه پیشالناز
1دلم واسه حریر سووووخت میگیم بد اخلاقه نچسبه ولی شاید رفتار بقیه باعث شده این شکلی شه
۷ ماه پیش
نسترن جوانمرد | نویسنده رمان
هیچکس از اول خاکستری یا سیاه نبوده. سیاه یا خاکستریش کردن...
۷ ماه پیشLeyla
0زندگی بدون ❤️ پوچ
۷ ماه پیش
نسترن جوانمرد | نویسنده رمان
عالی
۷ ماه پیشاکرم بانو
0علت دشمنی حریر باحنارو نمیفهمم
۱۱ ماه پیش
نسترن جوانمرد | نویسنده رمان
شود به صبر نمایان کم کم متوجه میشیم
۱۰ ماه پیش...
3من نه بچه بزرگ خانواده ام نه خواهر بزرگتر..ولی خیلی خوب حرفای حریر وفهمیدم همیشه ازت انتظاردارن توی سختیاومشکلات تودرک کنی و همراهشون باشی ولی آخرش اونی که نه دیده میشه نه شنیده میشه توهستی آخرش میبینی هیچکس نگران این نیست که یه وقت ناراحت نشی بهت سخت نگذره یه جورایی از یه جایی به بعد نامرئی میشی
۱ سال پیشزهرا
1دقیقااااااااااااااااااا من ک دختر بزرگ خانواده ام اینه قضیه ی من هیعی ....
۱ سال پیش
نسترن جوانمرد | نویسنده رمان
چقدر حرفاتون درست و تلخ بوذ. البته واقعیت تلخه دیگه... چقدر خوبه که با من همراه شدید، ممنونم ازتون 🤍
۱ سال پیشM.s
0بازم مثل همیشه نویسنده غوغا میکنههههه🎀❤️❤️
۱ سال پیش
نسترن جوانمرد | نویسنده رمان
بازم مثل همیشه شما لطف دارید 😍
۱ سال پیشالی
1همون بهتر که حرفا رو نشنید درسته حریر گناه داره ولی حنا هم گناه داره اگه این حرفا رو می شنید تمام ذوقش برای رفتن از بین می رفت
۱ سال پیش
نسترن جوانمرد | نویسنده رمان
وای واقعا همینطوره خیلی بد میشد
۱ سال پیشالی
2منم به حریر حق میدم همیشه بچه بزرگ خانواده باید بار سختی ها رو به دوش بکشه فقط چون که بزرگ هست!..مگه ما بزرگ ها چون بزرگیم حق نداریم نفس بکشیم ؟!💔🙂
۱ سال پیش
نسترن جوانمرد | نویسنده رمان
:)))) مرسی از نظرت خوشگلم متاسفانه بعضی از خانواده ها منطق غیرمنطقی دارن 🥲🥲
۱ سال پیشاسرا
2چطور صداهاشون نشنید🙏♥️
۱ سال پیش
نسترن جوانمرد | نویسنده رمان
شما وقتی دستشویی میرید و هواکش روشن میشه چیزی از بیرون میشنوید؟
۱ سال پیشاسرا
2خونه خودمون که نه چون ویلایی وآرپتمان هادستشویی داخل خونه باشه آره هم حرفهاحتی باولوم معمولی شنیده میشه تازه جواب طرف بیرون هم میدیم😁
۱ سال پیش
نسترن جوانمرد | نویسنده رمان
😂😂 من با دید خودم از دستشویی خونه خودمون نوشتم
۱ سال پیشاسرا
0🤣🤣🤣🤣🤣🤣🤣🤣🤣🤣🤣🤣🤣🤣🤣🙈👏
۱ سال پیشصفا
1منم چون خواهر بزرگم واین پارتو با جون ودل حس کردم ... بیشتر پارت بزارین ممنون بابت قلم بینظیرتون
۱ سال پیش
نسترن جوانمرد | نویسنده رمان
چقدر خوشحالم که همراهید، چشم حتما
۱ سال پیشترنم
3ینی مازیار و حنا همو دوست دارن! و اینکه منم حقو به حریر میدم بالاخره کلی زحمت کشیده سختی کشیده اونم آدمه دیگ باید کمی هم به فکر زندگی خودش باشه
۱ سال پیش
نسترن جوانمرد | نویسنده رمان
والا منم چیزی از درون این دوتا نمیدونم ولی توی قسمت های اینده حسشون معلوم میشه
۱ سال پیش
لطفا صبر کنید...

اکرمحسنزاده
0بیچاره حریر