به ژرفی اندوهت به قلم سعیده براز
پارت صد و پنجم :
ـ شما کی هستین؟
مطمئنم صدایم می لرزد که سمیه و بشیر نگران نگاهم می کنند و بشیر لب می زند.
ـ کیه؟
ـ منو نمی شناسی؟ من همونیم که وقتی تنهایی و کسی پیشت نیست، زنگ می زنی بیام پیشت.
ضربان قلبم آن قدر شدت گرفته است که هر لحظه احساس می کنم قلبم از قفسه سینه ام بیرون بزند.
ـ چی شد؟ لال مونی گرفتی؟ می دونی بیش تر از همه عاشق اون ماه گرفتی بین سینه هاتم.
با این حرفش چشمانم سیاهی Ù
لطفا صبر کنید...

اسرا
0عجب ازبچه هاکه مادرشون بخاطرفرهادترک کردن ولی باخانواده ادیب خوبند🙏