پارت صد و سوم :

ـ از شانس تو، همه ی روش های من و بابات اشتباه بود.
ـ اومدیم و باور کردم از روی بی تجربگی اون بلا ها رو سرم آوردین، دلیل اینکه می خواستین بچه هامو ازم بگیرین چی بود؟
مادر کلافه دستی به دستمالی که دور سرش پیچیده است، می کشد.
ـ من از مادر بزرگت متنفر بودم. توام همش می رفتی طرف اون، دلم نمی خواست پیش اون باشی.
حرف هایش برایم قابل هضم نیست، آن قدر حرف هایش غیر منطقی است که حتی نمی تÙ

مطالعه‌ی این پارت کمتر از ۷ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۵۱۴ روز پیش تقدیم شما شده است.
آخرین نظرات ارسال شده
  • م

    3

    می دونستم می خواد اینارم بندازه گردن ژرفی،با چه رویی بی وجدان می خواستی ارثیه ننه رو بخوری ؟😡🙏🏻🖤

    ۹ ماه پیش
  • سعیده براز | نویسنده رمان

    😔😔😔😔

    ۹ ماه پیش
  • اسرا

    4

    حتی ازش معذرت نخواست فقط بخاطربچه هاالتماس کرد🙏😑

    ۹ ماه پیش
  • زهرا

    1

    واقعا مگر بچه موش آزمایشگاهی پدرومادرا سعی میکنن کمبود هایی که خودشون داشتن بچها نداشته باشن عاشقانشون قشنگ

    ۱ سال پیش
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️