پارت صد و سوم :

ـ از شانس تو، همه ی روش های من و بابات اشتباه بود.
ـ اومدیم و باور کردم از روی بی تجربگی اون بلا ها رو سرم آوردین، دلیل اینکه می خواستین بچه هامو ازم بگیرین چی بود؟
مادر کلافه دستی به دستمالی که دور سرش پیچیده است، می کشد.
ـ من از مادر بزرگت متنفر بودم. توام همش می رفتی طرف اون، دلم نمی خواست پیش اون باشی.
حرف هایش برایم قابل هضم نیست، آن قدر حرف هایش غیر منطقی است که حتی نمی ت

مطالعه‌ی این پارت کمتر از ۷ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۴۴۵ روز پیش تقدیم شما شده است.
نظر خود را ارسال کنید
فقط از طریق اپلیکیشن دنیای رمان میتوانید نظر خود را ارسال کنید
آخرین نظرات ارسال شده
  • م

    3

    می دونستم می خواد اینارم بندازه گردن ژرفی،با چه رویی بی وجدان می خواستی ارثیه ننه رو بخوری ؟😡🙏🏻🖤

    ۶ ماه پیش
  • سعیده براز | نویسنده رمان

    😔😔😔😔

    ۶ ماه پیش
  • اسرا

    4

    حتی ازش معذرت نخواست فقط بخاطربچه هاالتماس کرد🙏😑

    ۶ ماه پیش
  • زهرا

    1

    واقعا مگر بچه موش آزمایشگاهی پدرومادرا سعی میکنن کمبود هایی که خودشون داشتن بچها نداشته باشن عاشقانشون قشنگ

    ۱ سال پیش
کپی شد!