به ژرفی اندوهت به قلم سعیده براز
پارت صد و دوم :
با بشیر تماس می گیرم که با خبرش کنم که تماسم را رد می کند و بلافاصله خودش تماس تصویری برقرار می کند.
ـ خانم من، نفس من چطوره؟؟؟
بشیر مدادی پشت گوشش است و از کارگاه خارج می شود.
ـ من خوبم، تو چطوری؟
ـ منم خوبم، دارم میرم برای ناهار.
ـ بشیر من دارم با خواهرم میرم یه سر به مامانم بزنم، خواستم بهت خبر بدم.
بشیر گوشی را دو دستی می گیرد.
ـ صبر کن، صبر کن، کجا میری؟؟
ـ م
لطفا صبر کنید...

م
3چه غلطا! بچه اول معمولا لوس می شن نه مثل دشمن خونی 😮🙏🏻🖤