تبعید بی پناهی به قلم غزل محمدی
پارت نود :
سوزش قلبش شدیدتر شد، دیگر عارف و خیال گذشته را فراموش کرد. درد قلبش از شنیدن مدت کمِ زندگی فرشتهای که همیشه در خانواده پشتش ایستاده بود، دو چندان شد.
- ما هیچ وقت به حرفای اون گوش نکردیم... هیچ وقت... گوش شنوا نشدیم، شاید اگه یکبار خودم و جای اون میذاشتم، بیصدا... تو درد خودش نمیمُرد... .
سرش به سینهی عطا تکیه داده شد و با صدای بلند گریست. چهکاری از دستش بر میآمد که انجام ده
لطفا صبر کنید...
