تبعید بی پناهی به قلم غزل محمدی
پارت نود و نهم :
معدهاش از درد پیچ خورد، از شدت استرس به زندان افتادن یا ریختن آدمای بیشتر به جان زندگیاش و دیدن دوبارهی آن مردک پست فطرت و زندگی روی هوا رفتهاش هیچ تمرکزی نداشت. و کم مانده بود عقلش را از دست دهد. ماشین پایدار پشت سرش از حرکت ایستاد و پگاه با عقبعقب رفتن با صدایی مملو از عجز نالید:
- تو رو خدا جلوی من سبز نشو! خواهش میکنم نذار دلت و بشکنم...
اشک در چشمان حوریه حلقه زد. آمده بود ک
لطفا صبر کنید...
