پارت دوم :

فرزام با بلند شدن مصطفوی از پشت میز، لبش کمی کش آمد.
- سلام آقای مصطفوی، ممنونم، بفرمایید خواهش میکنم.
مصطفوی از پشت میز برخاست و فرزام با اشاره به اتاق روبه‌رویی گفت:
- عارف اومده؟
- خیر آقا، ایشون تماس گرفتن و گفتن یکم دیرتر میان!
فرزام سر تکان داد و با ایستادن پشت اتاقش، دستش را روی دستگیره گذاشت و آن را به آرامی به پایین فشرد.
- باشه، اگه ممکنه یک قهوه واسم درست کنین!
مصطفوی لبانش را به طرفین کش داد، نسبت به آخرین باری که فرزام را دیده بود، لاغر تر شده بود! کت و شلوار مشکی او را که راه‌های سپید داشت و پیراهن مشکی رنگش را از نظر گذراند.
- چشم آقای مهندس!
فرزام زیرلب تشکری کرد و در اتاقش را باز کرد. اینجا برخلاف خانه، گرد و خاکی روی میزها و مبل‌ها نبود، میزش پشت پنجره جا گرفته و جلویش چندین مبل مشکی رنگ، روبه روی میز و درست دیوار کنار در ورودی، کتابخانه‌ای بود پر از انواع و اقسام کتاب‌ها! فرزام کیف و کتش را روی یکی از مبل‌ها گذاشت و پشت میز جا گرفت که پس از چند دقیقه، با برخورد چند تقه به در و سپس باز شدن ناگهانی در موجب شد، فرزام لبخند کم جانی بزند و عارف با گرفتن سینی در یک دستش وارد شد.
- به به مهندس معین‌مهر! خوش اومدی! منور فرمودی زودتر میگفتی امروز میای، گاوی گوسفندی، چیزی می‌کشتم.
فرزام با کشیدن کشو میزش، نخی سیگار از جعبه برداشت و سوی لبانش برد.
- دیروز یک ماهم تموم شد!
عارف با از نظر گذراندن چشمان سرخ او و کاهش وزن چشم‌گیرش، کمی چهره درهم کشید و با رها کردن کیفش روی مبل نزدیک در، سینی را روی میز او گذاشت و سپس روی مبل تک نفره‌ی جلوی میز نشست.
- فکر کردم امروز و می‌مونی تو خونه استراحت کنی!
فرزام فندک را برداشت و با آتش زدن سیگار، کامی از آن گرفت.
- چرا تو این یک ماه که نبودم، یکبار بهم نگفتی که اینجا داره چه اتفاقی میفته؟!
عارف با کلافگی پلک‌هایش را روی هم گذاشت و فرزام با سکوت او، خیره نگاهش کرد.
- با توام عارف! چرا هیچی نمیگی؟
عارف نگاهش را به او دوخت و با کشیدن دستی به صورت عاری از ریش‌اش پاسخ داد.
- اتفاقی نیفتاده بود که بخوام بگم!
چوب خطش پر شده بود! دگر توان مخفی کاری نداشت، پس عصبی خندید و سپس سیگار را محکم در جاسیگاری خاموش کرد.
- نیفتاده؟ بچه‌ی من یک ماه خونه‌ی شما بوده، فرشته یک ماه پی خوش گذرونی بوده و یکبارم در اون خونه رو باز نکرده! میگی هیچی نشده؟ دیگه میخواستی چی بشه که نشده؟
عارف خم به ابرو آورد و با حلقه کردن دستانش درهم گفت:
- خونسرد باش! فرشته که کار همیشه‌اش اینه، درمورد پریا هم... پریا به اینکه پیش من بمونه عادت کرده! منم که مثل چشمام ازش مراقبت کردم، خار تو پاش نرفته، یک تار مو از سرش کم نشده! دیگه چی میخواسته بهت بگم که نگفتم؟
فرزام عصبی سر تکان داد، کارد می‌زدی خونش در نمی‌آمد. دستش بلند شد و فنجان قهوه را برداشت و نزدیک دهانش برد و بی‌توجه به داغی آن، بدون نفس سر کشید!
- البته حق با توئه! من دارم حرف احمقانه‌‌ای میزنم...! تو راست میگی! فرشته که طبق معمول کار همیشه‌اش و کرده، پریا هم که چاره‌ای نداشته! خوبه واقعا... واقعا خوبه!
عارف کلافه نفسش را بیرون فرستاد، چیزی نداشت که بگوید، بنابراین برای عوض کردن حال و هوایش، لبخند کم جانی مهمان صورتش کرد.
- بگذریم، اون ور خوش گذشت؟
عوض شدن بحث یعنی، ماجرای همیشگی را ببندد، یعنی دیگر ادامه ندهد.
- خوش گذشت؟ جایی که از خانوادم دور باشم بهترین جای دنیاست؛ اما متاسفانه نگذشت! نصف بیشتر ذهنم اینجا بود! درگیر پریا! درگیر اینکه بی‌مسئولیتی فرشته می‌تونه چه بلایی سرش بیاره!
عارف با همان چهره ی درهم خیره نگاهش کرد که با ویبره رفتن گوشی اش، به نوتیفیکشن پیام روی صفحه چشم دوخت.
- چیزی ندارم بگم، جز اینکه خدا صبرت بده!
عارف با خواندن پیام اخم هایش غلیظ تر شد و آهسته افزود:
- امشب تولد باباست، مامان پیام داده همه امشب بریم خونه!
فرزام پوزخندی زد و با فشردن چشمانش گفت:
- اصلاح کن! ما امشب نمیریم، شما میرین.

مطالعه‌ی این پارت حدودا ۴ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۳۲۹ روز پیش تقدیم شما شده است.
نظر خود را ارسال کنید

توجه کنید : نظر شما نمیتواند کمتر از 10 کاراکتر باشد.
برای اینکه بتونیم بهتر متوجه نظرتون بشیم، لطفا به این سوالات پاسخ بدید:

  • کدام بخش از رمان رو بیشتر دوست داشتید؟
  • کدام شخصیت رو بیشتر دوست داشتید و چرا؟
  • به بقیه خواننده‌ها چه پیشنهادی می‌کنید؟

به عنوان یک رمان خوان حرفه‌ای با پاسخ به این سوالات، به ما و سایر خوانندگان کمک می‌کنید تا دیدگاه کامل‌تری از رمان داشته باشیم.

آخرین نظرات ارسال شده
هنوز هیچ نظری برای این پارت ثبت نشده است. اولین نفری باشید که نظر خودتون رو در مورد این پارت ارسال میکنید
کپی شد!