پارت صد و شصت و یک :

پریا دست عطا را گرفت و عارف با قرار گرفتن عطا در کنارش، کمی خودش را عقب کشید. هفت سال بود که عارف هرجا آنها را می‌دید، پشتش را می‌کرد و می‌رفت. هفت سال بود که در چشمان مریم حتی زل نمی‌زد. از کارهای گذشته اش شرمگین بود و روی نگاه کردن در صورت آنها را نداشت.
- باشه برای بعد!
با لرزیدن گوشی در جیبش به نام زن برادرش چشم دوخت.
- میرم داداش و بیارم، نزدیکن!
فرزام با غافل گیر کردن نگاه

مطالعه‌ی این پارت حدودا ۷ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۴۷ روز پیش تقدیم شما شده است.
نظر خود را ارسال کنید
فقط از طریق اپلیکیشن دنیای رمان میتوانید نظر خود را ارسال کنید
آخرین نظرات ارسال شده
هنوز هیچ نظری برای این پارت ثبت نشده است. اولین نفری باشید که نظر خودتون رو در مورد این پارت ارسال میکنید
کپی شد!