تبعید بی پناهی به قلم غزل محمدی
پارت صد و شصت و یک :
پریا دست عطا را گرفت و عارف با قرار گرفتن عطا در کنارش، کمی خودش را عقب کشید. هفت سال بود که عارف هرجا آنها را میدید، پشتش را میکرد و میرفت. هفت سال بود که در چشمان مریم حتی زل نمیزد. از کارهای گذشته اش شرمگین بود و روی نگاه کردن در صورت آنها را نداشت.
- باشه برای بعد!
با لرزیدن گوشی در جیبش به نام زن برادرش چشم دوخت.
- میرم داداش و بیارم، نزدیکن!
فرزام با غافل گیر کردن نگاه
لطفا صبر کنید...
