تبعید بی پناهی به قلم غزل محمدی
پارت صد و شصت و دوم :
نیم قدم سمتش برداشت و با گذاشتن انگشتش روی شانهی او، محکم انگشتش را فشرد.
- درد من و تو از اون آدما نیست، از خودمونه؛ چون وقتی بود بهش توجه نکردیم و گذاشتیم هر کاری میخواد بکنه؛ چون فکر میکردیم قویِ و هیچ وقت بازندهی زندگی نمیشه!
انگشت اشارهاش سمت چپ سینهی عارف نشست و عارف با پوست و استخوان کلمه به کلمهی جملات او را حس کرد.
- نمیتونی بخوابی، نمیتونی حتی خودت و تو آ
لطفا صبر کنید...
