تبعید بی پناهی به قلم غزل محمدی
پارت صد و شصت :
***
(هفت سال بعد)
دستانش را به جیبهایش کشید، به دنبال کلید گشت، به خاطر نداشت که از خانه آورده بود یا نه! آهی از نهادش خارج کرد و در کیف دستیاش را باز کرد، کمی لپتاپ و خرت و پرتهایی که دخترش داخل کیفش گذاشته بود را این طرف و آن طرف کرد و در نهایت با پیدا کردن کلید، لبخند روی لبش نشست. کلید را داخل در انداخت و کفشهایش را در جلوی در، درآورد. خانه در تاریکی فرو رفته بود، اعصابش ب
لطفا صبر کنید...
