تبعید بی پناهی به قلم غزل محمدی
پارت صد و شصت و سوم :
پگاه آرام خندید. اولین سفری بود که نگار هم با آنها همسفر شده بود؛ وگرنه همیشه احسان و نوید با او میآمدند. احسان که از هفت سال پیش وکیلش بود، نوید هم که شریکش؛ چون پایدار تمام دار و ندارش را به دست او سپرده بود.
- یکم از کارای فردا مونده باید جمع و جورش کنم، شما برین!
نوید لبخندش را به آرامی محو نمود.
- پس من و سحر میریم، فردا ساعت هشت صبح اینجاییم. خوبه؟
پگاه دست به سینه ایستاد
لطفا صبر کنید...

ترانه
0عالی بود لذت بردم از خوندنش ممنون از نویسنده ی عزیز