پارت صد و شصت و سوم :

پگاه آرام خندید. اولین سفری بود که نگار هم با آنها همسفر شده بود؛ وگرنه همیشه احسان و نوید با او می‌آمدند. احسان که از هفت سال پیش وکیلش بود، نوید هم که شریکش؛ چون پایدار تمام دار و ندارش را به دست او سپرده بود.
- یکم از کارای فردا مونده باید جمع و جورش کنم، شما برین!
نوید لبخندش را به آرامی محو نمود.
- پس من و سحر میریم، فردا ساعت هشت صبح اینجاییم. خوبه؟
پگاه دست به سینه‌ ایستاد

مطالعه‌ی این پارت کمتر از ۸ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۸۶ روز پیش تقدیم شما شده است.
آخرین نظرات ارسال شده
  • ترانه

    0

    عالی بود لذت بردم از خوندنش ممنون از نویسنده ی عزیز

    ۴ هفته پیش
  • ستاره

    0

    آخیی❤️😍❤️😍

    ۲ ماه پیش
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️