رمان تو شدی آرامشم
- به قلم رقیه حسینی
- ⏱️۲ ساعت و ۴۴ دقیقه
- 75.8K 👁
- 143 ❤️
- 193 💬
رمانمون راجبه یه دختره که توی بچگی شاهد مرگ مادرشه و با یه پسر هم خونه میشه، چند سال بعد یه نفر میاد تو زندگیاش که چیزهایی رو میفهمه و زندگیاش تغییر می کنه.
-این شازده هنوز نیومده اون وقت به جای اینکه به اون گیر بدی افتادی به جون من بدبخت.
-کی گفته شازده هنوز نیومده؟ کم غر بزن سوگل، تبدیل شدی به ننه غرغرو.
با حرص خواستم چیزی بگم در حالی که می نشست گفت:
-هیس هیس حرص نخور پوستت چروک میشه غذاتو بخور به جاش.
با یه چشمک و بوس از راه دور مشغول غذا کشیدن برای خودش شد.
خون خونمو می خورد دلم می خواست خفش کنم این میمون شامپانزه رو.
از جام بلند شدم و رفتم کنارش، با تعجب نگام کرد که لبخندی زدم و نزدیکتر رفتم و تو یه حرکت آنی بازوش رو محکم گاز گرفتم.
داد میزد ولش کنم اما من هنوز حرصم خالی نشده بود دلم می خواست اون موهای حالت گرفتش رو بکنم.
بچه پررو به من میگه غرغرو، یه غرغرویی نشونت بدم که دیگه از اسم غرغرو هم ترس داشته باشی، دندونامو محکمتر فشار دادم که داداش بیشتر شد.
یهو دست کرد تو موهام و کشیدشون، خیلیییی دردم اومد، می خواستم جیغ بکشم اما نمیشد اون وقت آقا به خواستش می رسید.
پس محکمتر فشار دادم که با داد گفت:
-سوگل غلط کردم ولم کن کندی بازومو، بابا غلط کردم شکر خوردم ول کن دیگه.
ازش جدا شدم و لبخندی به صورت و بازوی قرمز شده اش زدم، هر چند بازوش از قرمز هم گذشته بود، بیچاره کبود شده بود.
اون با حرص و من با خنده مشغول خوردن غذا شدیم، با چشماش برام خط و نشون می کشید که بیشتر خنده ام می گرفت.
با صدای زنگ گوشیم بلند شدم و دویدم تو اتاق، با دیدن اسم مارال جیغی از خوشحالی کشیدم و اتصالو زدم.
-سلاااااااااام عنتر.
-سلاااااااام بزغاله.
هر دو به این طرز سلام کردنمون خندیدیم، رو تخت نشستم و گفتم:
-ورپریده رفتی اونجا خوش می گذره؟ یه وقت یه خبر نگیری میمیریا.
خندید و گفت:
-بخدا اصن مشغول بودیم حواسم نبود.
چشمامو ریز کردم و گفتم:
-چه مشغولی؟ به چی مشغول بودی؟ با کی مشغول بودی؟ زود تند سریع حرف بزن تا اون حرفو از حلقومت نکشیدم بیرون.
با خنده گفت:
-بابا منحرف مگه من نگفته بودم عمه بعد پنج سال برگشته؟ خب مشغول جشن و اینجور چیزا بودیم دیگه.
خیالم راحت شد و آهااااااای بلندی گفتم که خندید، سریع گفتم:
-راستی منحرف هم عمته.
با صدای بلند خندید و گفت:
-دیوونه عمه من عمه توام میشه دیگه.
یهوساکت شد و بعد چند دقیقه گفت:
-چرا نمیای اخه سوگل؟ میدونی که چقدر عمو و بابا اصرار کردن بیای؟
کلافه و عصبی گفتم:
-بیام باز با عمه حرفم میشه مارال حوصله ندارم، لطفا دیگه ادامه نده این بحثو.
یکم دیگه فک زدیم و گوشی رو قطع کردم، حوصله ام بدجور سر رفته بود.
با فکری که به ذهنم رسید با ذوق بلند شدم و رفتم طرف ضبط، آهنگ شادی گذاشتم و صداش رو تا آخر زیاد کردم.
می رقصیدم و می خندیدم، یهو در باز شد و سامیار اومد داخل، با دیدن من با خنده گفت:
-باز تو خل شدی دختر؟
دستشو گرفتم و در حالی که سمت خودم می کشوندمش گفتم:
-اولا خل عمته، دوما بیا وسط نمی دونی که چه حالی میده رقص با این آهنگ.
اونم با رقص مردونه اش با من همراهی کرد، بعد از گذشت نمی دونم چند دیقه یا چند ساعت آهنگ رو خاموش کردم و رو تخت ولو شدم.
سامیارم کنارم ولو شد، با خنده گفتم:
-وااااای خیلی باحال بود خیلی خوش گذشت این رقص.
ضربه آرومی به سرم زد و با خنده گفت:
-سوگل تو دیوونه ای دیوونه، مثلا قرار بود با میثم برم بیرون اما ببین..همش تقصیره توئه وروجک.
به پهلو دراز کشیدم و گفتم:
-میثم همونیه که چشماش سبزه؟ همون جیگره نه؟
اخمی کرد و نیشگونی از پهلوم گرفت که جیغم هوا رفت.
با حرص زدم تو سینه اش و گفتم:
-مگه مرض داری نیشگون می گیری؟ الان جاش کبود میشه.
-تا تو باشی هیز بازی درنیاری.
پشت چشمی نازک کردم که خنده ای کرد و منو کشید تو بغلش.
-حالا قهر نکن زلزله، منم برم تا الانم ازم کفری شده دیرتر برم دیگه رسما می کشه منو.
خندیدیم و سامیار بلند شد و رفت، دلم می خواست منم برم بیرون اما می دونستم نمی ذاره.
با فکری که به سرم زد تندی بلند شدم و دویدم دنبالش.
بدون در زدن وارد اتاقش شدم که دیدم داره لباسشو می پوشه، با دیدنم با تعجب گفت:
-چیزی شده سوگل؟ چرا انقدر مضطربی؟
با لبخند رفتم سمتش و در حالی که یه جورایی داشتم براش ناز می کردم گفتم:
-سامی؟
Donya
2خیلیییییییییییییی چرت بود واقعا آخه اصلا چه جوری مهراد باباش بود!!!!!!!!!!! بعد عشقش عموش ؟؟ مگه میشه
۱ ماه پیشعالییییییییییییی
0فوق العاده
۴ ماه پیشدخترک چادری
4سوگل9سالش بودسامی19سالش بودپس 10 سال فاصله سنی داشتن تو قسمتی ازرمان سامی گفت من27سالمه پس سوگل هم17سالشه بعدتوی رمان زده9سال بعد یعنی سوگل که9سال بودمیشه18ولی جادیگه سوگل گفت ک من16سالم دقت کنیدلطفا
۲ سال پیشیکی
0ارع😂 خیلی سوتی داشت ولی خب رمان باحالی بود
۱۰ ماه پیشBaran
0سلام نگاه کنید اولاً فرهنگ اینا به ایرانی ها نمیخوره طرف با هرکی که بخواد بغل تو بغل میشه دوما چطور فامیلش دلشون اومده آن رو به یک غریبه بسپرن و خود دختره هم راحت اعتماد کرده سوما اون سامی که خیلی دوسش داره چطور وقتی رفته خونه ی آرمیتا انگار نه انگار چهارما چطور واسه مامانش یک قطره. بقیه تو پست بعد
۱۰ ماه پیشBaran
0سلام آدامش..یک قطره اشکی نریخته ولی پاسخی سامی مرد زنده شد پنجما کیوان مگه مسلمون نبود چطور تو تولد سو گل بغلش می کنه درکل رمان آبکی و الکی بودیهو موضع رو ول میکرد می رفت سراغ اون یکی ممنون بازم از نویسنده به هر حال زحمت کشیده
۱۰ ماه پیشعجب
1ببین یجورایی نویسنده فقط ایده اصلیو نوشته ک ایده جالبیه ولی مدل رمان نوشتن اینه ک باید به ایده بال و پر داد و جزئیات اضافه کرد برا همین باعث شده رمان ابکی بنظر بیاد.
۱۱ ماه پیشفرناز
0این رمان ب نظر من این رمان خوب که نه عالی بود من از نوسینده ی این رمان خیلی تشکر می کنم حالا نظر هر کسی متفاوته💖💖
۱ سال پیش،،،
0بد نبود
۱ سال پیشآرام
1چرت بود به خدا
۱ سال پیششباهنگ
2اصلا رمان جالبی نبود سوگولی هم بیش از حد خود شیفته هست مامانش میمیره انگار نه انگار ولی سامی میمیره به دق کردن میرسه
۱ سال پیشآناهیتا
0جالب بود برای سرگرمی بد نبود ولی به نظرم حیف شد اون آدم عزیز مرد
۱ سال پیشخیلی خوبه
1خیلی خوبه
۲ سال پیشماه گل
1رمان خیلی خوبی بود مرسی واقعا از نویسنده
۲ سال پیشR
3موضوع کلی رمان جالب بود و به نظرم یه مدل خاص بود ینی من تا حالا رمانی نخوندم که موضوع و داستانش این باشه اما قلم نویسنده ضعیف بود و مشخص بود اولین رمانش هست و به نظرم نویسنده سنش کم بود و بچگانه فکر م
۲ سال پیشندا
2این نظر ممکن است داستان رمان را لو داده باشد
ژینا
0خوب بود پیشنهاد میکنم