دوست داشتی؟
رمان تو شدی آرامشم اثر رقیه حسینی

رمان تو شدی آرامشم

  • زبان فارسی
  • 77.1K 👁
  • 146 ❤️
  • 200 💬

خلاصه رمان عاشقانه تو شدی آرامشم

رمانمون راجبه یه دختره که توی بچگی شاهد مرگ مادرشه و با یه پسر هم خونه میشه، چند سال بعد یه نفر میاد تو زندگی‌اش که چیزهایی رو میفهمه و زندگی‌اش تغییر می کنه.

قسمتی از متن رمان تو شدی آرامشم

با دیدن جای خالی سامیار رو به مامان هدیه با غرغر گفتم:
-این شازده هنوز نیومده اون وقت به جای اینکه به اون گیر بدی افتادی به جون من بدبخت.
-کی گفته شازده هنوز نیومده؟ کم غر بزن سوگل، تبدیل شدی به ننه غرغرو.
با حرص خواستم چیزی بگم در حالی که می نشست گفت:
-هیس هیس حرص نخور پوستت چروک میشه غذاتو بخور به جاش.
با یه چشمک و بوس از راه دور مشغول غذا کشیدن برای خودش شد.
خون خونمو می خورد دلم می خواست خفش کنم این میمون شامپانزه رو.
از جام بلند شدم و رفتم کنارش، با تعجب نگام کرد که لبخندی زدم و نزدیکتر رفتم و تو یه حرکت آنی بازوش رو محکم گاز گرفتم.
داد میزد ولش کنم اما من هنوز حرصم خالی نشده بود دلم می خواست اون موهای حالت گرفتش رو بکنم.
بچه پررو به من میگه غرغرو، یه غرغرویی نشونت بدم که دیگه از اسم غرغرو هم ترس داشته باشی، دندونامو محکمتر فشار دادم که داداش بیشتر شد.
یهو دست کرد تو موهام و کشیدشون، خیلیییی دردم اومد، می خواستم جیغ بکشم اما نمیشد اون وقت آقا به خواستش می رسید.
پس محکمتر فشار دادم که با داد گفت:
-سوگل غلط کردم ولم کن کندی بازومو، بابا غلط کردم شکر خوردم ول کن دیگه.
ازش جدا شدم و لبخندی به صورت و بازوی قرمز شده اش زدم، هر چند بازوش از قرمز هم گذشته بود، بیچاره کبود شده بود.
اون با حرص و من با خنده مشغول خوردن غذا شدیم، با چشماش برام خط و نشون می کشید که بیشتر خنده ام می گرفت.
با صدای زنگ گوشیم بلند شدم و دویدم تو اتاق، با دیدن اسم مارال جیغی از خوشحالی کشیدم و اتصالو زدم.
-سلاااااااااام عنتر.
-سلاااااااام بزغاله.
هر دو به این طرز سلام کردنمون خندیدیم، رو تخت نشستم و گفتم:
-ورپریده رفتی اونجا خوش می گذره؟ یه وقت یه خبر نگیری میمیریا.
خندید و گفت:
-بخدا اصن مشغول بودیم حواسم نبود.
چشمامو ریز کردم و گفتم:
-چه مشغولی؟ به چی مشغول بودی؟ با کی مشغول بودی؟ زود تند سریع حرف بزن تا اون حرفو از حلقومت نکشیدم بیرون.
با خنده گفت:
-بابا منحرف مگه من نگفته بودم عمه بعد پنج سال برگشته؟ خب مشغول جشن و اینجور چیزا بودیم دیگه.
خیالم راحت شد و آهااااااای بلندی گفتم که خندید، سریع گفتم:
-راستی منحرف هم عمته.
با صدای بلند خندید و گفت:
-دیوونه عمه من عمه توام میشه دیگه.
یهوساکت شد و بعد چند دقیقه گفت:
-چرا نمیای اخه سوگل؟ میدونی که چقدر عمو و بابا اصرار کردن بیای؟
کلافه و عصبی گفتم:
-بیام باز با عمه حرفم میشه مارال حوصله ندارم، لطفا دیگه ادامه نده این بحثو.
یکم دیگه فک زدیم و گوشی رو قطع کردم، حوصله ام بدجور سر رفته بود.
با فکری که به ذهنم رسید با ذوق بلند شدم و رفتم طرف ضبط، آهنگ شادی گذاشتم و صداش رو تا آخر زیاد کردم.
می رقصیدم و می خندیدم، یهو در باز شد و سامیار اومد داخل، با دیدن من با خنده گفت:
-باز تو خل شدی دختر؟
دستشو گرفتم و در حالی که سمت خودم می کشوندمش گفتم:
-اولا خل عمته، دوما بیا وسط نمی دونی که چه حالی میده رقص با این آهنگ.
اونم با رقص مردونه اش با من همراهی کرد، بعد از گذشت نمی دونم چند دیقه یا چند ساعت آهنگ رو خاموش کردم و رو تخت ولو شدم.
سامیارم کنارم ولو شد، با خنده گفتم:
-وااااای خیلی باحال بود خیلی خوش گذشت این رقص.
ضربه آرومی به سرم زد و با خنده گفت:
-سوگل تو دیوونه ای دیوونه، مثلا قرار بود با میثم برم بیرون اما ببین..همش تقصیره توئه وروجک.
به پهلو دراز کشیدم و گفتم:
-میثم همونیه که چشماش سبزه؟ همون جیگره نه؟
اخمی کرد و نیشگونی از پهلوم گرفت که جیغم هوا رفت.
با حرص زدم تو سینه اش و گفتم:
-مگه مرض داری نیشگون می گیری؟ الان جاش کبود میشه.
-تا تو باشی هیز بازی درنیاری.
پشت چشمی نازک کردم که خنده ای کرد و منو کشید تو بغلش.
-حالا قهر نکن زلزله، منم برم تا الانم ازم کفری شده دیرتر برم دیگه رسما می کشه منو.
خندیدیم و سامیار بلند شد و رفت، دلم می خواست منم برم بیرون اما می دونستم نمی ذاره.
با فکری که به سرم زد تندی بلند شدم و دویدم دنبالش.
بدون در زدن وارد اتاقش شدم که دیدم داره لباسشو می پوشه، با دیدنم با تعجب گفت:
-چیزی شده سوگل؟ چرا انقدر مضطربی؟
با لبخند رفتم سمتش و در حالی که یه جورایی داشتم براش ناز می کردم گفتم:
-سامی؟


بیشتر بخوانید
نظرات رمان تو شدی آرامشم
  • الینا

    0

    واقعا خیلی خیلی قشنگ و عالی بود بی نظیره بود خیلی رمان قشنگی بود واقعا خیلی قشنگ

    ۳ ماه پیش
  • sanam

    0

    رمان ضعیفیه من پیشنهاد نمیکنم 1 دختره 9 سال با عموش زندگی کرد نفهمید عموش برادر داره ک مثلا پدر خودشه 2 میگ عمو هام برام زحمت کشیدن رفته با پسر غریبه زندگی می کنه پدرش مادرشو کشته با برادر دوستش می ره ترکیه اونم وقتی 17 سالشه علت کار پدرش معلوم نشد دو کلامم با هم دیالوگ نداشتن .... و و و خیلی بچگانه

    ۳ ماه پیش
  • فریبا

    0

    همونطور تو پیام قبلی گفتم اغراق و محالات زیاد داشت. کاش نویسنده از نظر و تجربیات نویسنده ی ماهرتری استفادا میکرد. ولی درکل موضوع و طرح خوبی داشت.. امیدوارم کارهای بهتری از نویسنده بخوانیم . باتشکر از زحمات نویسنده🌹

    ۳ ماه پیش
  • فریبا

    0

    رمان موضوع اصلی خوبی داشت درواقع سوژه و طرح اولیه اش خوب بود. اما نویسنده واقعنوافتضاح بهش پرداخته بود.خیلی جاها سنارو اشتباه مینوشت. و اغراق وکارهایی که دوراز ذهن هست درش زیاد بود. چطور دوتا عمو داشت ولی خوته ی سامی بود و میگفت عموهام برام زحمت کشیدن چطوری فامیلش اونو به غریبه سپردن و....

    ۳ ماه پیش
  • زهرا

    0

    خیلی خیلی آبکی بود

    ۴ ماه پیش
  • رونیا

    0

    عالیی بود خیلی از نویسنده اش ممنونم که زحمت کشیدن و رمانو نوشتند. رمان قشنگی بود.

    ۴ ماه پیش
  • Aram

    0

    ای اولین رمانی بود که حسابی ازش راضی بودم خیلی خوب بود از نویسنده اش هم خیلی تشکر میکنم بابت رمان به این قشنگی واقعا عالییییییی بود ممنونم 🥹

    ۴ ماه پیش
  • ژینا

    0

    خوب بود پیشنهاد میکنم

    ۶ ماه پیش
  • Donya

    4

    خیلیییییییییییییی چرت بود واقعا آخه اصلا چه جوری مهراد باباش بود!!!!!!!!!!! بعد عشقش عموش ؟؟ مگه میشه

    ۷ ماه پیش
  • عالییییییییییییی

    0

    فوق العاده

    ۱۰ ماه پیش
  • دخترک چادری

    5

    سوگل9سالش بودسامی19سالش بودپس 10 سال فاصله سنی داشتن تو قسمتی ازرمان سامی گفت من27سالمه پس سوگل هم17سالشه بعدتوی رمان زده9سال بعد یعنی سوگل که9سال بودمیشه18ولی جادیگه سوگل گفت ک من16سالم دقت کنیدلطفا

    ۳ سال پیش
  • یکی

    0

    ارع😂 خیلی سوتی داشت ولی خب رمان باحالی بود

    ۱ سال پیش
  • Baran

    0

    سلام نگاه کنید اولاً فرهنگ اینا به ایرانی ها نمیخوره طرف با هرکی که بخواد بغل تو بغل میشه دوما چطور فامیلش دلشون اومده آن رو به یک غریبه بسپرن و خود دختره هم راحت اعتماد کرده سوما اون سامی که خیلی دوسش داره چطور وقتی رفته خونه ی آرمیتا انگار نه انگار چهارما چطور واسه مامانش یک قطره. بقیه تو پست بعد

    ۱ سال پیش
  • Baran

    1

    سلام آدامش..یک قطره اشکی نریخته ولی پاسخی سامی مرد زنده شد پنجما کیوان مگه مسلمون نبود چطور تو تولد سو گل بغلش می کنه درکل رمان آبکی و الکی بودیهو موضع رو ول میکرد می رفت سراغ اون یکی ممنون بازم از نویسنده به هر حال زحمت کشیده

    ۱ سال پیش
  • عجب

    1

    ببین یجورایی نویسنده فقط ایده اصلیو نوشته ک ایده جالبیه ولی مدل رمان نوشتن اینه ک باید به ایده بال و پر داد و جزئیات اضافه کرد برا همین باعث شده رمان ابکی بنظر بیاد.

    ۱ سال پیش
  • فرناز

    0

    این رمان ب نظر من این رمان خوب که نه عالی بود من از نوسینده ی این رمان خیلی تشکر می کنم حالا نظر هر کسی متفاوته💖💖

    ۲ سال پیش
  • ،،،

    0

    بد نبود

    ۲ سال پیش
کپی شد!
ارسال نظر دیگران را از نظر خودت مطلع کن
آیدی کپی شد!