تبعید بی پناهی به قلم غزل محمدی
پارت یک :
صدای تیک تاک ساعت در خانه میپیچید، بوی ادکلن مردانه و سیگار تنها عطر به جا مانده از آن روزهای مزخرف بود! چراغهای بغل دیواری روشن و گاهی نوای خرچ خرچ صندلی راک سکوت را میشکست. عقربهی کوچک ساعت دیواری، روی دوازده نیمه شب ثابت ماند و سپس دینگ بلندی پیچید. درب ضدسرقت خانه بلاخره پس از چندین ساعت چشم انتظاری باز شد. سایهی زن قد بلند و لاغر، به داخل افتاد و پس از آن افتادن کلیدهای خانه و کفشهای پاشنه بلندش بر کف زمین آمد.
- خیلی خوش گذشت، کاش بشه بیشتر دورهمی بذاریم!
سپس با یادآوری یک جفت چشم سبز، خندید، انگار متوجه بودن او و بوی غلیظ سیگار نشده بود، انگار هنوز نفهمیده بود صندلی در حال تکان خوردن است، کت و پالتو مردی روی مبل افتاده است. دختر کیف پولکیاش را به دست راستش داد و با شانه موبایلش را گرفت.
- نه بابا؟ فرزام؟ خونه تنهام گفتم که...درگیر کاره! بیشتر روزا نیست، منم تنهام، ولی شما رو که میبینم روحیهام باز میشه! هنوز باشه هم فرقی نداره، من هر چی بگم اون میگه چشم!
پوزخند روی لبان مرد نشست. کامی دیگر از سیگار گرفت و در نهایت آن را در جاسیگاری کریستالیاش خاموش کرد. صدای خندیدن همسرش باری دیگر سکوت را شکست و او گامی سوی جلو برداشت و از در فاصله گرفت.
- خیالت راحت باشه، هر وقت خواستین بیاین دو روز قبلش زنگ بزنین، قدمتون روی چش... .
وارد پذیرایی شد و با برخورد نگاهش به نگاه تیرهی مردی که روی صندلی نشسته بود، حرف در دهانش ماسید. فرزام برگشته بود؟ مگر قرار نبود یک ماه بماند؟ یک ماه شده بود؟ امروز چندم بود؟ نمیدانست! پوزخند مرد به او دهان کجی کرد و موجب شد سریع روبه فرد پشت خط بگوید:
- من دیگه قطع کنم، شبت بخیر!
با پیچیدن دود غلیظ در ریههایش، به سرفه افتاد و با انداختن گوشی و کیفش روی مبلی که در نزدیکیاش بود، سوی پنجره گام نهاد و با حفظ ظاهر و نباختن خود، طلبکارانه گفت:
- این چه وضعه؟ خفه شدم! مگه قرار نبود قبل اومدنت زنگ بزنی؟ چرا بیخبر اومدی؟
چندین مرتبه پشت هم سرفه کرده و پنجره را کامل باز کرد، هجوم باد سرد به خانه، تکان شدید پردهی تور ساده موجب شد، فرزام با حس باز شدن نفسش، اشاره به ساعت کند.
- ساعت و دیدی دختر عمو؟
دختر عمویش سوی او چرخید و دست به سینه ایستاد. شال مشکی حریرش دور گردنش افتاد و گیسوان هایلایت شدهاش را به نمایش گذاشت.
- نیومده شروع نکن! یک سوال ازت پرسیدم، چرا بیخبر اومدی؟!
با صدای آرام خندید و حلقهی طلایی رنگش را در انگشت چرخاند.
- مثل اینکه یادت رفته اینجا خونمه نه؟ زیادی به حال خودت ولت کردم، جو گرفته شدی! بد عادت شدی...حتی شاید یادت رفته متاهلی نه؟ یادت رفته یک بچهی پنج ساله داریم! نه؟ بچه رو گذاشتی خونهی زن عمو و خودت رفتی پی خوشگذرونیت؟
صدایش گرفته و خفه بود! در کمترین حد ممکن بیان میشد که مبادا دخترش بیدار شود. آرایش لایت دختر به او دهان کجی کرد! کت و شلوار مشکیاش با سنگدوزیهای سبز حال او را بد کرد! این دختر به هرچی میمانست، جز همسر او و مادر فرزندش!
- با من اینجوری حرف نزن! من هر غلطی بخوام میکنم به هیچ احدیم جواب پس نمیدم! میرم بخوابم... امشب مثل اینکه سیمات قاطی کرده! فردا باهم حرف میزنم.
از روی صندلی بلند شد و با برداشتن چند گام بلند درست در نیم قدمیاش توقف کرد.
- یک ماه نبودم مثل اینکه یادت رفته من کیت بودم نه؟ البته تو از اولم آدم زندگی کردن نبودی، من اشتباه کردم شیش سال دندون سر جیگر گذاشتم که آدم شی!
چشمان فرزام سرخ، سه دکمهی پیراهن سپیدش باز و قفسهی سینهاش مرتب بالا و پایین میشد. دستش بالا آمد و روی یقهی سپید او نشست.
- چیزی نگو که دو روز دیگه از زدنش پشیمون شی!
تحمل مردی مثل فرزام سخت بود! فرزام خشک و عصبی بود و بدون حس خاصی نسبت به او؛ اما با ازدواج، سعی کرده بود، متعهد باشد! لبخند روی لبان فرزام کش آمد. بوی ادکلن ملایمش در بینی او پیچید.
- پشیمون؟ شاید از تنها چیزی که هیچ وقت پشیمون نمیشم، خط زدن تو از زندگیمه، فرشته خانم!
فرشته با گذر او از کنارش، خندید.
- مثلا الان با این کارت میخوای ثابت کنی مرد این خونهای و حرف، حرف خودته؟ بس کن! سرم درد میکنه، خستهام! شب بخیر!
دست فرزام روی دکمهی سر آستینش نشست و آن را از آستین جدا نمود.
- شب بخیر!
فرشته سوی اتاق خوابشان رفت و در نهایت با بسته شدن در، نفسش را آسوده بیرون کرد.
- چرا یادم رفته بود، امروز میای؟! اوف! اوف....
برق اتاق را روشن کرد و با باز کردن دکمههای پالتواش، آن را روی تخت انداخت و سپس در کمدش را باز کرد، از میان لباسهای راحتیاش یکی را برگزید و پس از عوض کردن آن، روی تخت دراز کشید.
- خدا فردا رو بخیر کنه!
فرزامی که آن سوی قصه با گذر یک ساعت، وارد اتاقش شد، منشی که مرد میانسالی بود با دیدن او، لبخند زد.
- خوش اومدین آقای مهندس! صبح بخیر، رسیدن بخیر!
لطفا صبر کنید...

اسرا
0این زن خوب طاهرنشه مردزن ستیزصلوات😁🙏