پارت نود و چهارم :

رنگ چشمانش عوض می‌شود. رژ سرخش پاک شده و ریملش زیر چشم‌هایش را سیاه کرده است؛ ولی نیکداد حس می‌کند او از همیشه قشنگ‌تر شده است. گلویش می‌سوزد. حالش طبیعی نیست؛ ولی انقدر خوب است که از همه بریدن هم برایش بی‌معنی است. هیچ‌وقت فکر نمی‌کرد با نگاه دختری اینجوری زیر و رو شود. لحظه‌ای به سرش بزند و بچگی کند و لحظه‌ای مسخ شود.
لبخند که می‌زند، آترا هم می‌خندد. همان خنده‌ای که می‌داند ن

مطالعه‌ی این پارت حدودا ۵ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۸۴ روز پیش تقدیم شما شده است.
نظر خود را ارسال کنید
فقط از طریق اپلیکیشن دنیای رمان میتوانید نظر خود را ارسال کنید
آخرین نظرات ارسال شده
  • دنیا

    1

    واییی من غش کردم با این پارتتتت بالاخره جو بینشون قشنگ شد و باز نیکداد حالش خوبه خیلی قشنگن کنار هممم من ضعف کردمم❤️❤️❤️❤️

    ۳ ماه پیش
  • مهدیه سجده | نویسنده رمان

    عزیزممم اره کنار هم خیلی قشنگن بهم خیلی میان

    ۳ ماه پیش
  • فاطمه

    2

    ولی من اترا رو درک میکنم خانواده سنتی هرچه قدر باهاشون بجنگی فایده نداره به خصوص سختگیر هم باشند مثل پدر آترا هرچب باشه پدرشه و ازش میترسن گفتنش تو حرف راحته ولی قطعا برای اترا سخته تو این موقعیت بگه با پسری دوست بوده و عاشقشه🥺🥺😣

    ۳ ماه پیش
  • ...

    1

    ولی میتونه بگه دلش با امیرحسین هم نیست نکه کلا ساکت باشه دیگه

    ۳ ماه پیش
  • مهدیه سجده | نویسنده رمان

    ببینیم جلوتر چی میشه حرف میزنه یانه

    ۳ ماه پیش
  • مهدیه سجده | نویسنده رمان

    دقیقا درست گفتی عزیزم

    ۳ ماه پیش
  • ساحل

    2

    واییی دختر حرف بزنی همینجوری با ترس از بازات ساکت بمونی یهو دیدی سر سفره تقدبا امیرحسینیی😭😭😭😡😡😡😡

    ۳ ماه پیش
  • مهدیه سجده | نویسنده رمان

    دقیقا ولی خب ترسش هم منطقیه بالاخره پدرش یه ادم سنتی و معتقدیه که دوستی رو قبول نداره

    ۳ ماه پیش
  • م

    3

    مگه حرفیم زدی که کسی گوش بده،همیشه سکوت کردی،اونام گفتن سکوت علامت رضایته 😠

    ۳ ماه پیش
  • مهدیه سجده | نویسنده رمان

    حرف حق...ولی اترا از پدرش خیلی حساب میبره هنوز یونس رو نشناختی

    ۳ ماه پیش
کپی شد!