طاق فلک به قلم مهدیه سجده
پارت هشتاد و یک :
سمت ساختمان میچرخم و نزار صدایم میزند:
- نیکداد تو رو خدا...بابام بفهمه ماجرای پشت زندان افتادن یاسین چی بوده منو میکشه!
قدم دیگری برمیدارم که میفهمم سمتم میدود.
- غلط کردم... غلط کردم نیکداد! خودم میام بهش توضیح میدم، خواهش میکنم.
همان لحظه برق واحدشان روشن میشود که سمت شیوا میچرخم:
- که بابات قراره بیاد؟
انگشتانش از دور مچ دستم شل میشود و قدمی عقب میرود:<
مطالعهی این پارت کمتر از ۷ دقیقه زمان میبرد.
این پارت ۹۶ روز پیش تقدیم شما شده است.

مهدیه سجده | نویسنده رمان
نیکداد دلش برای شیوا زیادی سوخت و اخرش خودش رو سوزوند
۳ ماه پیشفاطمه
0چه به اینجا رسید یادش افتاد چه کارای گرد نیکداد خق داره این دختر عاقل نمیشه
۳ ماه پیش
مهدیه سجده | نویسنده رمان
شیوا از باباش خیلی میترسه خب
۳ ماه پیشم
2واااای بازم شیوا،بازم شیوا،ای خفه بشی شیوا یه ملت از دستت راحت بشن 😠😠😠🙏🏻
۳ ماه پیش
مهدیه سجده | نویسنده رمان
همه رو دیوونه کرده واقعا با این کاراش
۳ ماه پیش
لطفا صبر کنید...

....
0من جای نیکداد بودم حساب کار رو میذاشتن کف دستش تا اینطوری یه ادم روبازی نده به خاطر لجبازیاش