پارت صد :

و چشمی به عروسک کوچکی که داخل قفسه چوبی مابین کتاب‌ها جا خوش کرده است اشاره می‌کند.
- اسمش آیدا بود.
سمت آترا که روی تخت دستانش را در هم قلاب کرده و سعی می‌کند منظم نفس بکشد و بغضی که مدام بالا می‌آید را قورت بدهد، می‌چرخد. انگشت پهنش را به کنار شقیقه‌اش که موهای کوتاه‌تری دارد می‌زند.
- هنوزم خوب یادمه...
لبخندش اینبار از دو طرف لب‌های خوش‌فرم و نازکش کشیده‌ می‌شود. انته

مطالعه‌ی این پارت کمتر از ۷ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۸۱ روز پیش تقدیم شما شده است.
نظر خود را ارسال کنید
فقط از طریق اپلیکیشن دنیای رمان میتوانید نظر خود را ارسال کنید
آخرین نظرات ارسال شده
  • فاطمه

    1

    آترا خوب کاری کردحرف زدبالاخره دلو زد به دریا حقیقت روگفت ولی فکر میکنم باباش یه جنگ راه بندازه

    ۳ ماه پیش
  • مهدیه سجده | نویسنده رمان

    اره بالاخره حرف زد باید ببینیم در ادامه چی میشه

    ۳ ماه پیش
  • حس میکنم

    2

    حس میکنم امیرحسین قراره لجبازی کنه با اترا😣😣

    ۳ ماه پیش
  • مهدیه سجده | نویسنده رمان

    باید صبر کنیم تا مشخص بشه

    ۳ ماه پیش
  • دلیا

    2

    ای وای من امیرحسین اصلا از قبل خبر داشته وهیچی نگفته؟؟ چرااومده خواستگاری وقتی فهمیده دل اترا با یکی دیگس؟؟

    ۳ ماه پیش
  • مهدیه سجده | نویسنده رمان

    از قبل عکسا به دستش رسیده بود ولی باور نکرد واقعیت داشته باشه

    ۳ ماه پیش
  • م

    2

    پس عکسا کار یکی دیگست،برای اینم فرستاده،یعنی کار کدوم آدم بیکار بدجنسیه،نکنه باز شیوا یا یاسین؟🤔😠

    ۳ ماه پیش
  • مهدیه سجده | نویسنده رمان

    به زودی مشخص میشه

    ۳ ماه پیش
  • فاطمه

    1

    نمیخوام اعتراف کنم ولی بدجوری دلم برای امیرحسین سوخت درسته یکم خشکه ولی خیلی بد آترا بهش ضربه زد و اینکه از قبل خبر داشته بدترش کرد چون شاید فکر میکرددروغ باشه و فهمیده راسته😢🥺🥺

    ۳ ماه پیش
کپی شد!