لیست کلیه پارتهای رمان بهترین غریبه ات می مانم : پارت های 1 تا 20
تعداد کل پارت های منتشر شده : 238
-
رمان بهترین غریبه ات می مانم - پارت 1
از اینکه من را قابل دانستید و افتخار دادید خواننده رمانهای من باشید، بسیار خرسند هستم. امیدوارم این روایت عاشقانه شایستهی وقت و نگاه ارزشمند شما عزیزان باشد. تقدیم نگاه پر مهر شما ورق می زنم تقویم نبودن هایت را و خاطره نگاه آخرت فرو رفته چون تیر در چشمانم بیزارم از امروزهای بی تو! -------...
بروزرسانی در : ۴۵۰ روز پیش
-
رمان بهترین غریبه ات می مانم - پارت 2
در اینکه من روستا را دوست نداشتم، شکی نبود. دلیل خاصی هم برای این کارم وجود نداشت. دخترها با مادر زود اخت شدند و از لباسهای خود که قرار بود در عروسی بپوشند، حرف میزدند. مادر یک نگاهی به آنها میانداخت و همراه با اخم مرا نگاه میکرد. صحبت به مراسم رسید و اینکه عروسی در ایل برگزار خواهد شد. من ک...
بروزرسانی در : ۴۵۰ روز پیش
-
رمان بهترین غریبه ات می مانم - پارت 3
میان هیاهوی دست و شادی صدایی میشنوم. صدا آنقدر آرام است که اول شک میکنم که واقعا صدایی شنیدم یا نه. مجدد که صدای سلام را میشنوم، سرم را بلند میکنم. همان جوانی که نمی رقصید و فقط دست میزد، را کنار خود میبینم. پسری قد بلند با موهایی صاف و کوتاه که شلوار پارچهای با پیراهنی چهارخانه به تن دا...
بروزرسانی در : ۴۵۰ روز پیش
-
رمان بهترین غریبه ات می مانم - پارت 4
ریسک کرده بودم. در مسیری رفته بودم که برایم ناآشنا بود، از آن بدتر بدون اطلاع مادرم به راه افتاده بودم. چند قدم که جلوتر رفتم، به بهانه بستن بند کتانیها روی زمین نشستم و دو تا سنگ برداشتم. سرم را چرخاندم و به صورت مورب ایستادم. تا آمدم سنگ را پرتاب کنم، داد زد. -نزن! منم...رضا! میان م...
بروزرسانی در : ۴۵۰ روز پیش
-
رمان بهترین غریبه ات می مانم - پارت 5
پررو خان بلند شد، قدم دیگری جلو آمد و سنگی که از روی زمین برداشته بود را به دست من داد. مثل مجسمه ایستاده بودم و قدرت حرکت نداشتم. - بزن! تاسه نشه بازی نشه! سنگ در دستم بود. او لبخند زنان ایستاده بود و درماندگی همراه با خشم مرا تماشا میکرد. مانده بودم بزنم یا نزنم. تردید و دودلی مرا درک ...
بروزرسانی در : ۴۵۰ روز پیش
-
رمان بهترین غریبه ات می مانم - پارت 6
پدر سکوتم را پای رضایتم گذاشت اما من شوکه از تحمل یک هفته این منطقه، زبان در دهانم نمیچرخید. روز بعد به سمت جنگل به راه افتادیم. مادر خانه دوست پدر ماند و مشغول دوختن لباس محلی شد. مادر خیاط ماهری است و این فرصت خوبی بود تا دوخت لباس محلی را یاد بگیرد. پدر در راه از خاطراتش در جنگل تعریف می...
بروزرسانی در : ۴۵۰ روز پیش
-
رمان بهترین غریبه ات می مانم - پارت 7
تمام توانم را جمع کردم و شروع به داد زدن کردم. - پدر! کمک! آهای؟ کسی اینجا هست؟ مه تا زیر پاهایم رسیده بود و من جلوی پایم را هم به درستی نمیدیدم. مقداری که جلو رفتم، زیر پایم چالهای بود که باعث شد، تعادلم بهم بخورد و روی زمین بیفتم. زانوی سمت راستم درد گرفت و احتمال میدادم که زخمی هم شده...
بروزرسانی در : ۴۵۰ روز پیش
-
رمان بهترین غریبه ات می مانم - پارت 8
کافی بود، زخم پیشانی و لبخندش را ببینم تا بر شانس نداشتهی خودم لعنت بفرستم. بلافاصله یک قدم عقب رفتم. پررو خان سری به معنای تاسف تکان داد و یک قدم جلو آمد. منتظر بودم که تلافی دیشب را در بیاورد. اما او لبخند زد و دلداریدهنده گفت: - نترس! من از حضور او در جنگل و تلافی کارم میترسیدم. ت...
بروزرسانی در : ۴۵۰ روز پیش
-
رمان بهترین غریبه ات می مانم - پارت 9
وارد کلبه که میشویم. احساس میکنم پاهایم دیگر جان ندارند. روی گلیمی که کف کلبه پهن شده، مینشینم. - صبر کن من هیزم داخل بخاری بریزم تا روشن بشه. پلاستیک را از روی سرم بر میدارم و از سرما خودم رو بغل میکنم. - بذار اول لباس بهت بدم عوضش کنی. اینها برای خانم دوستم هست. به لباس سن...
بروزرسانی در : ۴۵۰ روز پیش
-
رمان بهترین غریبه ات می مانم - پارت 10
او مشغول ریختن چای میشود. رفتار سرتاسر عادی او و پر از آرامشش توجه مرا به او جلب کرده است. استکان چای را که مقابل میگیرد، لبخند میزند. - نگفتی اسمت چیه؟ تند و تیز نگاهش میکنم و بدون اینکه به عواقب حرفم فکر کنم، میگویم: - اسمم رو میخوای چیکار؟ - چرا هر بار که دیدمت چشمات مثل ببر ...
بروزرسانی در : ۴۵۰ روز پیش
-
رمان بهترین غریبه ات می مانم - پارت 11
کاش من هم میتوانستم آرام باشم. نمیدانم چه در صورت و لحن کلام من میبیند که میگوید: - راحت باش. میدونم که شاید اولین بار هست که از خانواده دور شدی اما به این فکر کن که این میتونه یه تجربه خوب برات باشه. سرم را به طرفش میچرخانم. - چرا اینقدر به خودت سخت میگیری؟ - دلم نمیخواست ب...
بروزرسانی در : ۴۵۰ روز پیش
-
رمان بهترین غریبه ات می مانم - پارت 12
پررو خان شروع به تعریف از جنگل فندوق لو و شهر زیبای اردبیل میکند. در میان تعریفهایش از خود و خانواده پر جمعیتش هم میگوید. باورم نمیشود که او متعلق به یک خانواده با جمعیت هفت خواهر و برادر باشد. - بچههای روستا چند نفرن؟ سوال بی ربطم وسط حرفهایش علاقه نداشته مرا به شنیدن از خانواده او ...
بروزرسانی در : ۴۵۰ روز پیش
-
رمان بهترین غریبه ات می مانم - پارت 13
جملهای که به صورت زمزمه به ترکی گفته میشود را نمیفهمم. هرچند اگر فارسی هم گفته بود، آنقدر آرام بود که من نفهمم. من فقط دلم میخواست که زودتر از اینجا بروم و دیگر پشت سرم را هم نگاه نکنم چه برسد به اینکه در مدرسه به مدت یک هفته درس بدهم. مگر من خودم چقدر بلد بودم که بتوانم به بقیه درس بدهم؟ ...
بروزرسانی در : ۴۵۰ روز پیش
-
رمان بهترین غریبه ات می مانم - پارت 14
از میان تمام حرفهایش، گزینه ازدواج بنظرم برای سن من زیادی دور است. - برای من زوده که به ازدواج فکر کنم. - خواهر من همسن توست، دوتا بچه داره. در رویاهای من درس خواندن و مستقل شدن حرف اول را میزند. اگر امروز تلاش نکنم، فردا حتما ضرر خواهم کرد. نگاه بی روحم را به رضا میاندازم. از اینکه خ...
بروزرسانی در : ۴۵۰ روز پیش
-
رمان بهترین غریبه ات می مانم - پارت 15
- نگار بانو! صدایی از دور مرا میخواند اما رخوت و کرخی تمام وجودم را در خود حل کرده است. - بارون دیگه بند اومده، باید بریم. بلند شو، نگار بانو ! سرم منگ است و من حتی نا ندارم که دستم را تکان بدهم. دستی روی صورتم مینشیند و کسی شروع به تکان دادنم میکند. با هزار زحمت چشمم را باز میکنم ...
بروزرسانی در : ۴۵۰ روز پیش
-
رمان بهترین غریبه ات می مانم - پارت 16
در سکوت جنگل همراه با رضا به حرکت خود ادامه میدهم. گاهی دامنم روی زمین کشیده میشود و گاهی که حواسم پرت درختان و محیط اطرافم میشود، چند قدمی از رضا عقب میمانم. رضا بدون اینکه به بازیگوشیهای من عکس العملی نشان دهد، سرعت قدمهایش را کم میکند. قدمهای او بلندتر از من است. اگر کنارش بایستم به ز...
بروزرسانی در : ۴۵۰ روز پیش
-
رمان بهترین غریبه ات می مانم - پارت 17
نگاهی به اطراف میاندازم، بلکه بتوانم یک موضوعی پیدا کنم تا این سوتی خود را توجیه کنم. چیزی پیدا نمیکنم. ناامیدانه سرم را به طرف رضا میچرخانم. رضا همچنان در سکوت به سر میبرد. خودم هم نمیفهمم چرا این اخلاق زشت بلند حرف زدن را ترک نمیکنم که الان جلوی یک غریبه آبرویم نرود. - خیلی راه مونده؟ ...
بروزرسانی در : ۴۵۰ روز پیش
-
رمان بهترین غریبه ات می مانم - پارت 18
هرگز گمان نمیکردم که بودن در مدرسه تا این اندازه مرا شگفت زده کند. از ساعت هشت صبح به همراه پدر به اینجا آمدم. با ورودم به تنها کلاس مدرسه رضا را دیدم که مشغول مرتب کردن کلاس بود. کلاسی بسیار ساده با یک تخته سیاه و شش نیمکت که دارای دو پنجره بزرگ بود. رنگ کاهگل در کلاس اولین چیزی بود که در ذوقم ...
بروزرسانی در : ۴۵۰ روز پیش
-
رمان بهترین غریبه ات می مانم - پارت 19
بچهها یکی یکی میآیند و دنیای کلاس با وجود دانش آموزانی که بسیار مشتاق هستند، رنگ و بوی تازه میگیرد. رضا با دقت و حوصله کار مربوط به هرکدام را برای من توضیح میدهد. تمام مواردی را که میگوید، در کاغذی یادداشت میکنم. بچهها از حضور من تعجب کردهاند و با کنجکاوی مرا نگاه میکنند. گاهگاهی هم ...
بروزرسانی در : ۴۵۰ روز پیش
-
رمان بهترین غریبه ات می مانم - پارت 20
یاد امتحانات خودم میافتم. معلمهای من قبل از عید درسها را تمام کردند. قرار بود که بعد از عید فقط تمرین و تکرار باشد. همین شد که پدر توانست یک هفته برای من مرخصی بگیرد تا غیبت موجه در مدرسه برای من ثبت شود. صدای بازشدن در کلاس مرا از افکارم جدا میکند. همان دختر بی ادب وارد کلاس میشود و تنه...
بروزرسانی در : ۴۵۰ روز پیش
