پارت سوم :

میان هیاهوی دست و شادی صدایی می‌شنوم. صدا آنقدر آرام است که اول شک می‌کنم که واقعا صدایی شنیدم یا نه. مجدد که صدای سلام را می‌شنوم، سرم را بلند می‌کنم.‌ همان جوانی که نمی رقصید و فقط دست می‌زد، را کنار خود می‌بینم.  پسری قد بلند با موهایی صاف و کوتاه که شلوار پارچه‌ای با پیراهنی چهارخانه به تن دارد. جوابش را نمی‌دهم و حتی طوری رفتار می‌کنم که انگار صدایش را نشنیدم.
هر چه من سعی در ماندن در کوچه علی چپ را دارم، او پررو است. باز سلام را تکرار می‌کند. تیز، برنده و عصبانی نگاهش می‌کنم. میان هیاهوی صدای دست و شادی بقیه می‌خندد و آرام لب می‌زد:
-اسمت چیه؟
چشمانم با تعجب به سمت مادر می‌دوزم که غرق در صحبت با مادر داماد است. پسر نام مرا برای چه می خواهد آن هم میان این همه سر و صدا و بزن و برقص، خدا داند. جوابی به او نمی‌دهم و  رویم را به طرف مخالف او بر می‌گردانم.
تا آخر عروسی تا چشم بلند می کنم، او در دید من قرار دارد. همراه با لبخندی کم رنگ که هر چه فکر می‌کنم، دلیلش را نمی‌فهمم.  خیلی عروسی و بودن در این فضا را دوست داشتم، بد‌تر با رفتارهای او زهر مارم هم شد‌.
هربار نگاهم را دید لبخند می‌زد و چشم پایین می‌انداخت. من هم در جواب، هر بار با نفرت نگاهش می‌کردم. مانده بودم که او چه چیز جذابی برای لبخند زدن دارد. دست رشته نگاه بینمان جریان می‌یابد و او با لبخند نگاه‌های پر از نفرت مرا جواب می‌دهد.
برنده این بازی چه‌ کسی است؟ اگر دست و پایم بسته نبود، قطعا جلو می‌رفتم و یک کشیده میهمانش می‌کردم تا دلم خنک شود. بازی ادامه دارد و این منم که تصمیم می‌گیرم تا سوت پایان بازی را بزنم.
بازی را به او واگذار می‌کنم و اتصال نگاه‌ها را قطع می‌کنم. مدام به خودم دلداری می‌دهم که فردا به خانه بر می‌گردم. مدام در ذهنم دوره می‌کنم که صبر چاره کار من است تا این مسافرت تمام شود. موقع شام از آلاچیق زنانه بیرون می‌روم چون اشتهایی برای خوردن ندارم. کسی هم حواسش به من نیست. بی هدف به سمتی راه می‌افتم. چند دقیقه که پیش می‌روم، صدای جمعیت و هیاهوی آن کم‌تر می‌شود. یک آن احساس می‌کنم که کسی پشت سرم می آید.

مطالعه‌ی این پارت حدودا ۲ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۵۲۱ روز پیش تقدیم شما شده است.
آخرین نظرات ارسال شده
  • الهه

    0

    موضوعش جذابه ولی کاش عامیانه تر مینوشتین یه حالت کتابی داره یه جاهایی

    ۱ سال پیش
  • محبوبه لطیفی | نویسنده رمان

    ممنون از همراهی شما

    ۱ سال پیش
  • خیلی خیلی خوبه

    0

    قشنگه و با معنی هست

    ۱ سال پیش
  • محبوبه لطیفی | نویسنده رمان

    به مهرخوندین

    ۱ سال پیش
  • سمیرا

    0

    تاالان جذاب بوده

    ۱ سال پیش
  • محبوبه لطیفی | نویسنده رمان

    نوش نگاهتون

    ۱ سال پیش
  • نیلوفر

    0

    عالی وخوب بود

    ۱ سال پیش
  • محبوبه لطیفی | نویسنده رمان

    نوش نکاهتون

    ۱ سال پیش
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️