پارت یک :

از اینکه من را قابل دانستید و افتخار دادید خواننده رمان‌های من باشید، بسیار خرسند هستم.
امیدوارم این روایت عاشقانه شایسته‌ی وقت و نگاه ارزشمند شما عزیزان باشد.
تقدیم نگاه پر مهر شما
ورق می زنم
تقویم نبودن هایت را
و خاطره نگاه آخرت
فرو رفته
چون تیر در چشمانم
بیزارم
از امروزهای بی تو!
---------
دلم می‌خواهد تمام امشب را دوره کنم. دلم می‌خواهد تک تک لحظه‌های امشب را مانند یک فیلم دوباره از اول ببینم. با عشق نگاهم می‌کنی. لبخند می‌زنم. در جواب سوالت مبنی بر خوب بودن احوالم، پاسخ مثبت می‌دهم. شروع به نوازش دستم می‌کنی. بیشتر خودم را در بغلت جا می‌دهم. به خودم قول می‌دهم که فقط چند ثانیه چشمانم را روی هم بگذارم تا خستگی از چشمانم کمی برود. چشمانم را چند ثانیه می‌بندم. نمی‌دانم چرا نوازش را ادامه نمی‌دهی؟ نکند که فکر می‌کنی که من خوابم. در همین فکر‌ها هستم که ناگهان بوی بدی در بینی‌ام می‌پیچد. بویی شبیه به بوی ناخوشایند الکل. یا نه بویی شبیه به بوی بیمارستان. دلشوره می‌گیرم. حتما که اشتباه می‌کنم یا شاید خوابم و توهم زده‌ام. با سرعت‌ترین حالت ممکن چشم‌هایم را باز می‌کنم و تو نیستی.....
ــــــ_ـــــــــــ
شروع رمان ....
در راه مدام غرغر می کردم. دلم نمی‌خواست که به این سفر بیایم و مخالف سرسخت این سفر بودم. دلم می‌خواست مادر مثل همیشه مرا خانه مادربزرگ بگذارد و خودش همراه پدر به این سفر بیاید. حتی حاضر بودم که عمه در طی این چند روز تا می‌تواند متلک بندازد اما من به این سفر نیایم.
مادر با دقت فراوان به حرف‌های پدر در مورد کوه، دشت و خاطرات ایل با دوستانش گوش می‌کرد. تمام جاده را یک رنگ می‌دیدم. یک خاکستری بد رنگ که به‌نظرم تمامی نداشت. هر چه دقت می‌کردم چیز زیبایی نمی‌دیدم، پس چرا پدر با این همه ذوق مشغول تعریف بود؟
پدر با صبوری همیشگی که حاصل سال‌ها کار در بیمارستان بود، به غرغرهای من لبخند می‌زد. پدر در زمان طرح در این منطقه خدمت کرده بود و بعد از آن همچنان با اهالی در ارتباط بود. خاطرات قشنگی هم از مدت اقامتش داشت. جاده کوهستانی بود و پدر بسیار با دقت رانندگی می‌کرد. به منطقه مورد نظر رسیدیم. جاده خاکی شد و همین باعث شد که پدر نتواند به رانندگی خود ادامه دهد.   پسری جوان مشغول چراندن گوسفندانش بود. با دیدن ما دو سگ از گله جدا شدند و شروع به پارس کردن کردند. پسر جوان سگ‌ها را دور کرد و برای پدر توضیح داد که ماشین را همین جا پارک کند و باقی مسیر را پیاده برویم. پدر تشکر کرد.
به خانه دوست پدر رفتیم. بسیار مهمان نواز بودند. عروسی پسر بزرگ خانواده بود. از نظر مادر خانه بسیار بزرگ و زیبایی داشتند و درختانی که از حیاط خانه یک باغ کوچک ساخته بودند. مادر مدام از حیاط خانه تعریف می‌کرد. میان صحبت‌های‌ مادر چشم‌ می‌چرخاندم و در دل اعتراف می‌کردم که نیاز به یک چشم پزشک دارم چون من جز یک خانه روستایی ساده چیزی نمی‌دیدم که بوی آغل گوسفندانش بسیار آزار دهنده است.
با ورودمان به اتاق بزرگی در خانه، دخترها دور تا دور من و مادر حلقه زده بودند و سعی در برقراری ارتباط داشتند اما من با اخم به آنها می‌فهماندم که تمایلی به این ارتباط ندارم.

مطالعه‌ی این پارت حدودا ۳ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۵۲۰ روز پیش تقدیم شما شده است.
آخرین نظرات ارسال شده
  • m

    1

    خیلی رمان قشنگیه

    ۱ سال پیش
  • محبوبه لطیفی | نویسنده رمان

    به مهرخوندین بانو

    ۱ سال پیش
  • سمیرا

    0

    خوبه باید جالب باشه

    ۱ سال پیش
  • محبوبه لطیفی | نویسنده رمان

    رمانی بکر و غیر تکراری هست

    ۱ سال پیش
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️