پارت پانزده :
- نگار بانو!
صدایی از دور مرا میخواند اما رخوت و کرخی تمام وجودم را در خود حل کرده است.
- بارون دیگه بند اومده، باید بریم. بلند شو، نگار بانو !
سرم منگ است و من حتی نا ندارم که دستم را تکان بدهم. دستی روی صورتم مینشیند و کسی شروع به تکان دادنم میکند. با هزار زحمت چشمم را باز میکنم و با دیدن رضا بالای سرم و نزدیک به صورتم، از ترس شروع به جیغ زدن میکنم.
-

لطفا صبر کنید...

Mina
0به نظر من اظهار نظر کردن پارت به پارت باعث پرت شدن از رمان میشیم ورمان هیجانش رو از دست میده وخواننده از این موضوع خسته میشه