پارت پنجم :
پررو خان بلند شد، قدم دیگری جلو آمد و سنگی که از روی زمین برداشته بود را به دست من داد. مثل مجسمه ایستاده بودم و قدرت حرکت نداشتم.
- بزن! تاسه نشه بازی نشه!
سنگ در دستم بود. او لبخند زنان ایستاده بود و درماندگی همراه ب ...
در حال بارگذاری ادامهی پارت هستیم. مشاهده ادامهی پارت به خاطر طولانی بودن ممکن است کمی زمان ببرد.
لطفا کمی صبر کنید ...
با تشکر از صبر و شکیبایی شما
لطفا صبر کنید...

نیلوفر
0جالب وخوب هست