پارت هجده :
هرگز گمان نمیکردم که بودن در مدرسه تا این اندازه مرا شگفت زده کند. از ساعت هشت صبح به همراه پدر به اینجا آمدم. با ورودم به تنها کلاس مدرسه رضا را دیدم که مشغول مرتب کردن کلاس بود. کلاسی بسیار ساده با یک تخته سیاه و شش نیمکت که دارای دو پنجره بزرگ بود. رنگ کاهگل در کلاس اولین چیزی بود که در ذوقم خورد.
- بچهها هنوز نیومدن؟
- کم کم میان. امروز هر سوالی داری بپرس. علی و احمد پای
مطالعهی این پارت حدودا ۲ دقیقه زمان میبرد.
این پارت ۴۵۰ روز پیش تقدیم شما شده است.

لطفا صبر کنید...

سمیرا
0سمنتاابیزرد