لیست کلیه پارتهای رمان سایهی درخت سیب : پارت های 141 تا 153
تعداد کل پارت های منتشر شده : 153
-
رمان سایهی درخت سیب - پارت 141
آنقدر کلون را کوبید که انگشتانش شروع به سوختن کردند. یک قدم عقب رفت و به دیوار بلند و درب پر نقش و نگار عمارت نگاهی انداخت. مگر میشد توی عمارت به این بزرگی و باغ در اندر دشتش کسی نباشد؟ خسته و کلافه به دیوار تکیه داد. دلش مثل سیر و سرکه میجوشید. حالا حرفهای ایلماه بیشتر میترساندش. اینکه...
بروزرسانی در : ۳۹ روز پیش
-
رمان سایهی درخت سیب - پارت 142
دواندوان و با قلبی که حس میکرد الساعه از سینه بیرون میپرد به سمت در یورش برد. تا این لحظه هر چه که دعا از بر داشت، خوانده بود. نمیدانست تسبیحش را چند دور تمام کرده است. باید به فیروز میگفت که یکییکیِ نذرهایش را بنویسید مبادا یادش برود. فقط کاش آن زمان میرسید که واجب شود، ادایشان کند. حا...
بروزرسانی در : ۳۷ روز پیش
-
رمان سایهی درخت سیب - پارت 143
فصل هشتم دست به دیوار گذاشته بود و به شازده خانم نگاه میکرد. تیزی نور آفتاب، چروکهای صورت زن را بیشتر نمایش میداد. هوای خنک و سبک اسفندی، باعث نمیشد که شرشر عرق نریزد. هرگز نتوانسته بود به شازده خانم بقبولاند که چقدر از شاهرخ میرزا نفرت داشته است. از آن صبحی که در رکاب منصورمیرزا به دلیجان...
بروزرسانی در : ۳۵ روز پیش
-
رمان سایهی درخت سیب - پارت 144
به بشقاب خرد شده نگاه میکرد. تکههای سفال سبز رنگ، روی زیلوی چرک کف اتاق، پخش بودند. آهسته لباسی را که از توی چمدان برداشته و به دستش بسته بود، باز کرد. خون روی دستش بالاخره دَلمَه بست و بند آمد. شوخی نداشت! اگر قرار بود اردشیر را نبیند و مطمئن نشود که زنده است، اگر باور میکرد شاهرخ میرزا و...
بروزرسانی در : ۳۲ روز پیش
-
رمان سایهی درخت سیب - پارت 145
درست آن سوی دیوار، پشت در نیمه باز زندان مهرخ، دخترک یک آن لرزید. زمان درست، همین حالا بود. مثل اینکه گاهی معجزهها سر وقت میرسیدند. همین حالا که مرد نقابپوش با صدای اردشیر جا خورد و پشت به مهرخ، رو به صدای مرد زخمی برگشت. او اما وقت نداشت. طناب را باز تکه کردن لباسهای توی چمدان ساخته بود....
بروزرسانی در : ۳۰ روز پیش
-
رمان سایهی درخت سیب - پارت 146
دخترک سرش را کج کرده بود و نگاه میکرد. اشکهایش میریختند و توی گرهی لچکش فرو میرفتند. به یاد نمیآورد که مادربزرگش را تا به حال اینهمه آشفته دیده باشد. چارقد ایلماه را چنگ زد: - دا! حکما منزل نیست! ایلماه روبند را بالا زد. قاب صورت فیروزه، غمگین و ترسیده، در میان لچک و چارقد، او ...
بروزرسانی در : ۲۸ روز پیش
-
رمان سایهی درخت سیب - پارت 147
- نایب! اردشیر اما تکان نخورد. نیمرخش در تاریک روشنی، نشان میداد که رنگش سفید شده است. با قدمهای سست جلو آمد. مرد تکانتکان میخورد و با التماس نگاه میکرد. این بار جسته بود، اتومبیل که میآمد و میدید زندانیها فرار کردهاند، سرش را به باد میداد. البته شاید بهتر بود میمرد و اینطو...
بروزرسانی در : ۲۵ روز پیش
-
رمان سایهی درخت سیب - پارت 148
همانوقت، دورتر از عمارت اتابک، مهرخ با شب بارانی میجنگید. حتی فرصت گریه کردن نداشت. دیوانهوار شلاق را پشت اسب پیر میکوبید و از آن همه سیاهی میگریخت. هر چه پارچه و وسیله که در کلبه پیدا کرده بود، روی اردشیر انداخته بود. مرد هنوز نفس میکشید و دخترک هیچ آرزو و هدفی جز زنده نگه داشتن او ندا...
بروزرسانی در : ۲۳ روز پیش
-
رمان سایهی درخت سیب - پارت 149
قاشق را توی کاسهی لاجوردی لبپر گذاشت و با لبخند بلند شد. - خیال نمیکردم بلدی باشی آش بذاری دختر طهرانی! مهرخ رو ترش کرد: - نه که طهرونیا همه از گرسنگی میمیرن. واسه خاطر اینه که هیچکس بلد نیست غذا بپزه. اردشیر ریز خندید. پهلویش درد گرفت و به سرفه افتاد. دخترک دوری را کنار...
بروزرسانی در : ۲۱ روز پیش
-
رمان سایهی درخت سیب - پارت 150
احمد اسب را هی میکرد. محمود از سوی دیگر، فانوس را بالا برده بود. دخترک لرزان ایستاده بود وسط انبار علوفه و به مرد بختیاری نگاه میکرد. اردشیر، پتو بر شانه، از لای شیارهای در، حیاط بزرگ و دور تا دور کاروانسرا میپایید. در نوری از که لای همان شیارها به صورتش میتابید میتوانست ابروهای در هم گر...
بروزرسانی در : ۱۸ روز پیش
-
رمان سایهی درخت سیب - پارت 151
سرش را حیرت زده تا دیوار سیاه عمارت بالا برد. - اینجا؟ - نمیخواستم باور کنم... - چی رو؟ - اینکه پای داییام... صدا توی حلقش خفه شد. اردشیر دست از پهلویش برداشت. نفسی گرفت و گفت: - منم دلم نمیخواست این شب برسه... صبیهی شاهرخ میرزا! پیروز دورتر ایست...
بروزرسانی در : ۱۶ روز پیش
-
رمان سایهی درخت سیب - پارت 152
- حقمو! منیر داد کشید. آنقدر ناگهانی و بلند که همه یک آن از جا پریدند. حالا چشمان ریزش دریدهتر شده بود. - کور بودی شازده! کر چی؟ لال چطور؟ البت که هیچکدوم نبودی. - حرف دهنت رو... نگاه منیرالزمان به صورت زیورالنسا آنقدر ترسناک بود که حرف در دهان او کال ماند. نطق منیرا...
بروزرسانی در : ۱۴ روز پیش
-
رمان سایهی درخت سیب - پارت 153
داغ تنفر در چشمهای اردشیر، ناگهان خاموش شد. تمام بازیها به خاطر همین بود. زن لاغر و دیوانهی پیشِ رویش، حکما از اول اینهمه دیوسیرت نبود. - دهن من، واسه همین بسته موند. امید نداشتم که اتابک میرزا ولشون کنه. اما میخواستم که کمتر آزارشون بده. لبهای منیرالزمان میلرزید. نشسته خود را ...
بروزرسانی در : ۱۱ روز پیش
