پارت صد و چهل و سوم :
فصل هشتم
دست به دیوار گذاشته بود و به شازده خانم نگاه میکرد. تیزی نور آفتاب، چروکهای صورت زن را بیشتر نمایش میداد. هوای خنک و سبک اسفندی، باعث نمیشد که شرشر عرق نریزد. هرگز نتوانسته بود به شازده خانم بقبولاند که چقدر از شاهرخ میرزا نفرت داشته است. از آن صبحی که در رکاب منصورمیرزا به دلیجان او شلیک میکرد تا مهدخت را برگردانند تا امروز این تنفر را در دلش نگه داشته بود. ا
لطفا صبر کنید...
