پارت صد و پنجاه :
احمد اسب را هی میکرد. محمود از سوی دیگر، فانوس را بالا برده بود.
دخترک لرزان ایستاده بود وسط انبار علوفه و به مرد بختیاری نگاه میکرد. اردشیر، پتو بر شانه، از لای شیارهای در، حیاط بزرگ و دور تا دور کاروانسرا میپایید.
در نوری از که لای همان شیارها به صورتش میتابید میتوانست ابروهای در هم گره کردهاش را ببیند. رنگ به چهره نداشت ولی عزم از صورتش میبارید. حالا باید ترس را
لطفا صبر کنید...
