پارت صد و چهل و ششم :
دخترک سرش را کج کرده بود و نگاه میکرد. اشکهایش میریختند و توی گرهی لچکش فرو میرفتند. به یاد نمیآورد که مادربزرگش را تا به حال اینهمه آشفته دیده باشد.
چارقد ایلماه را چنگ زد:
- دا! حکما منزل نیست!
ایلماه روبند را بالا زد. قاب صورت فیروزه، غمگین و ترسیده، در میان لچک و چارقد، او را به یاد پسر جوانمرگش میانداخت. یاد این افتاد که اگر نباشد، این دختر بیکستر اØ
لطفا صبر کنید...
