پارت صد و چهل و نهم :
قاشق را توی کاسهی لاجوردی لبپر گذاشت و با لبخند بلند شد.
- خیال نمیکردم بلدی باشی آش بذاری دختر طهرانی!
مهرخ رو ترش کرد:
- نه که طهرونیا همه از گرسنگی میمیرن. واسه خاطر اینه که هیچکس بلد نیست غذا بپزه.
اردشیر ریز خندید. پهلویش درد گرفت و به سرفه افتاد. دخترک دوری را کنار تخت گذاشت و با نگرانی پرسید:
- چی شد نایب؟
اردشیر دست را نرم روی پهلو فشار
لطفا صبر کنید...
