پارت صد و چهل و پنجم :
درست آن سوی دیوار، پشت در نیمه باز زندان مهرخ، دخترک یک آن لرزید. زمان درست، همین حالا بود. مثل اینکه گاهی معجزهها سر وقت میرسیدند. همین حالا که مرد نقابپوش با صدای اردشیر جا خورد و پشت به مهرخ، رو به صدای مرد زخمی برگشت.
او اما وقت نداشت. طناب را باز تکه کردن لباسهای توی چمدان ساخته بود. نمیدانست چقدر محکم است. نمیدانست گرههایی که به هم زده، به قدر کافی کور است یا نه.
لطفا صبر کنید...
