پارت صد و پنجاه و سوم :

‌
داغ تنفر در چشم‌های اردشیر، ناگهان خاموش شد. تمام بازی‌ها به خاطر همین بود. زن لاغر و دیوانه‌ی پیشِ رویش، حکما از اول این‌همه دیوسیرت نبود.
- دهن من، واسه همین بسته موند. امید نداشتم که اتابک‌ میرزا ولشون کنه. اما می‌خواستم که کمتر آزارشون بده.
لب‌های منیرالزمان می‌لرزید. نشسته خود را عقب عقب کشید. انگار که می‌ترسید پستی اتابک، در وجودش رخنه کند.
- بگو! بگو که

مطالعه‌ی این پارت حدودا ۲۱ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۱۱ روز پیش تقدیم شما شده است.
آخرین نظرات ارسال شده
  • مریم

    0

    خداقوت بانو بسیار عالی 😍😍

    ۱ هفته پیش
  • Marzi

    0

    دست مریزاد آرزوی عزیز دلمون برای صبیه شاهرخ میرزا و نائب سابق تنگ میشه 🌹🌹

    ۱ هفته پیش
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️