پارت دوم :

توی بارِ تجارتخانه به دور یک میز نشسته بودیم. من دستم را به دور یک پاینت چوبی محکم گرفته بودم و رابین مدام با انگشت سبابه‌اش بی هدف روی میز ضربه می‌زد. تحملم از صدای این ضربه رفته رفته داشت تمام می‌شد؛ از همین رو خیلی جدی توی چشم‌هایش نگاه کردم و گفتم:
- اگه یه بار دیگه به این میز کوفتی ضربه بزنی قسم می‌خورم که توی سرت خُردش کنم!
دستانش را به نشانه‌ی تسلیم بالا برد، بعد آن‌ها را به پشت سرش برد تا پیشانی‌بند قرمزش را باز کند و از اول مثل همیشه سفت و محکم آن را ببندد. هکتور نگاهی بین هر دوی ما گرداند و بعد با همان صدای گرفته‌ی ذاتی‌اش از من پرسید:
- خب نقشه چیه کاپیتان؟
- فعلا باید منتظر بمونیم اندرسون غنائم رو آب کنه!
رابین گفت:
- تا کِی؟
صدایم را توی گلو صاف کردم و پاسخ دادم:
- باید فکری کرد! حق با اندرسونه و اوضاع جزیره زیاد خوب نیست، نمی‌شه خیلی به غارت دل بست!
هکتور گفت:
- باید دوباره بریم پی یه گنج درست درمون!
هر دوی ما در سکوت نگاه دقیقی به او انداختیم. من پرسیدم:
- گنج درست درمون؟
- آره همین رو گفتم!
رابین خیلی بی حوصله و عصبی از هکتور پرسید:
- اون‌وقت از کجا؟ از اون عقل کوفتی تو همین بر اومد؟ پیشنهاد هلندی رو یادت رفته؟!
هکتور اخمی کرد و فحش رکیکی داد. به کلمه‌ای که به زبان راند، نیشخندی زدم و گفتم:
- رفقا! رفقا! کافیه...
خب من هم فکر می‌کنم که حق با رابین باشد! چند هفته‌ی پیش دقیقاً همین مکالمه و دقیقاً هم پشت همین میز بین ما پیش آمد و من در حالی که به نقطه‌ای از میز چوبی خیره شده بودم خاطره‌ی آن روز را به یاد آوردم...
*
هکتور رو به من گفته بود:
- ادوارد تیچ¹ همیشه یه نقشه‌ی گنج توی کابین داشت ولی هرگز سراغش نرفت چون ریسک بزرگی داره!
من پرسیدم:
- چه ریسکی؟
خیلی رُک پاسخ داد:
- هلندی سرگردان!
رابین با ناباوری خنده‌ای کرد و گفت:
- ولی اون فقط یه افسانه‌اس!
هکتور خودش را جلو کشید و انگار که پای رازی در میان باشد خیلی آرام گفت:
- افسانه نیست! اون نقشه یه روز توی دستای خودم بود... کاملا هم واقعی بود!
رابین به طعنه گفت:
- خب... احتمالا بعد از نوشیدن یه بطری رَم هر نقشه‌ای واقعی به نظر می‌رسه!
هکتور هیچ واکنشی به این حرف نداشت و رابین در حالی که چشم به پاینت توی دستش داشت به من گفت:
- خب اگه ریش سیاه ترسیده بره سراغش پس تو هم می‌ترسی!
بعد سرش را بالا گرفت و با چشمان آبی‌اش به چشم‌های قهوه‌ای خیلی تیره‌ی من نگاه کرد. خیلی جدی و مصمم پاسخ دادم:
- نه... من نمی‌ترسم!
هکتور گفت:
- عجیبه که تا حالا توی صندوقچه‌های کابین پیداش نکردی!
- خب من هرگز توی وسایل کوفتیش سرک نکشیدم!
*
پیش از من ادوارد تیچ معروف به ریش سیاه ناخدای کشتی ابر سیاه بود. یعنی دقیقاً زمانی که من سر از کشتی دزدان دریایی درآوردم و به عنوان خدمه ماندگار شدم! رابین به من گفته بود که ناخدای کشتی به همراه تمام خدمه نفرین شده‌اند و تا شکستن آن نفرین هرگز نمی‌توانند دست به غارت کشتی‌های دیگری بزنند و توی هیچ جنگی پیروز نخواهند شد و بعد رابین حقیقتی که به هیچکس نگفته بود را به من گفت! سازنده‌ی واقعی ابر سیاه پدر رابین بود که تمام عمر و زندگی خودش را صرف ساختنش کرده بود و ادوارد تیچ تصاحبش کرد و همین باعث شد به نفرین بزرگی دچار شود... که هرگز نتواند با ابرسیاه کشتی‌های دیگر را غارت کند! و بعد رابین حقیقت بسیار مهم تر از این را برای من بازگو کرد. حقیقتی که ناخدا سعی در پنهان کردنش داشت؛ آن هم اینکه در اصل ادوارد تیچ به تنهایی نفرین شده بود نه خدمه‌اش! وقتی این راز را برای خدمه فاش کردم آن‌ها را ترغیب کردم که علیه ناخدا شورش کنیم و این طور شد که کشتی به دست ما افتاد!
من ناخدای کشتی شدم و اما موضوع به اینجا ختم نشد! وقتی بعد از چند روز راز من مبنی بر مرد نبودنم فاش شد، خدمه می‌خواستند من را توی دریا بیاندازند ولی من به آن‌ها گفتم چون با ورود من پی به حقیقت خودشان بُرده‌اند پس در نتیجه من شوم نیستم و البته که خیلی هم خوش یُمن هستم! جلب اعتمادشان خیلی سخت بود و حتی برخی‌ها از کشتی رفتند؛ ولی من شوآن لئوپاردو که البته اسم واقعی من نیست و هویت واقعی من را فقط رابین می‌داند، الان هشت ماه است که ناخدای ابرسیاه هستم!
در طول این مدت همیشه مثل یک مرد لباس پوشیده‌ام و حتی مثل یک مرد رفتار کرده‌ام. این زندگی جدید من بود که پس از تحمل روز‌های سخت بالاخره با آن خو گرفته بودم.
تمام این حرف‌ها توی ذهن من در حال عبور بودند و از آنجایی که به یک طلسم لعنتی دچارم و دیگران می‌توانند ذهن من را بخوانند، به محض اینکه سرم را بالا آوردم با نگاه خیره‌ی دو مرد مقابلم مواجه شدم؛ فهمیدنش سخت نبود که در حال خواندن ذهن من بودند. رابین به یاد شبی که من را از دریا نجات داده بود، دست به سینه و خیلی افتخار آمیز گفت:
- بهترین شانست این بود که من اون شب روی عرشه‌ی کشتی بودم!
سرم را به اطراف تکان دادم و خیلی قاطعانه پاسخ دادم:
- نه رفیق! بهترین شانسم دقیقا لحظه‌ای بود که گفتی به خانم‌ها تمایلی نداری!
رابین خیره‌ی من ماتش برد و هکتور ابروهایش را بهم نزدیک کرد و در حالی که انگشت اشاره‌اش را میان ما دو تا می‌چرخاند، متعجب گفت:
- خدای من... تو الان چی گفتی؟ همیشه می‌دونستم که باید از این مَرد بترسم! من از همین لحظه قسم می‌خورم که با آقای رابین ریوِرز تنها نمونم!
و من فقط خندیدم.
_____________
¹ ادوارد تیچ: مشهور به «بلک‌برد»، یکی از ترسناک‌ترین دزدان دریایی قرن هجدهم بود که با ریش انبوه، فتیله‌های شعله‌ور در کلاه، و کشتی معروفش «کوئین آنز ریونج»، ترس در دل ناوگان‌ها می‌انداخت. او در سواحل کارولینا و باهاما شهرت افسانه‌ای داشت.

مطالعه‌ی این پارت حدودا ۶ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۵۰۹ روز پیش تقدیم شما شده است.
آخرین نظرات ارسال شده
  • مها

    2

    قلمت خداست. از تشابه اسمی که با برخی کارکتر های انیمیشن وان پیس داره واقعا خوشم اومد و چون وان پیس هم ژانرش بر پایه دزددریاییه، من رو یاد اون میندازه و خوندنو هیجان انگیزتر میکنه. شاهکاری به تمام معنا، ممنونم از اثر فوق العادتون

    ۱ سال پیش
  • مهی

    2

    عاشق رمانت شدمممم قلمت سبز 😍

    ۱ سال پیش
  • ثریا

    1

    فکرشم هم بقیه بفهمن گناه داره حداقل اونجا راحت باشه🤧

    ۱ سال پیش
  • پرنیا

    1

    هیچ وقت دوست ندارم جاش باشم که کسی بتونه ذهنمو بخونه

    ۱ سال پیش
  • SanaZ

    2

    فقط قسمت بهترین شانسش🤣

    ۱ سال پیش
  • Zarnaz

    0

    ایولللل چه طلسمی برای کاپیتانمون بده ولی برای خدمتکار باحاله که میتونن افکارشون بخونن😍😁هیچ وقت نمیتونه دروغ بگه🙃😍

    ۱ سال پیش
  • آزاده دریکوندی | نویسنده رمان

    دیگران ذهنت رو بخونن خدایی بدبختیه🤣

    ۱ سال پیش
  • مهلا

    0

    💜💜💜💜💜💜💜💜💜💜💜

    ۱ سال پیش
  • آزاده دریکوندی | نویسنده رمان

    💚💚💚

    ۱ سال پیش
  • ساناز

    2

    💛💚💙🩶🧡🩵❤️💜🤍🤎

    ۱ سال پیش
  • آزاده دریکوندی | نویسنده رمان

    💚💚💚

    ۱ سال پیش
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️