پارت یازده :
یک شب شرجی بود. باد گرم مثل نفس یک هیولای خسته از سمت شرق میوزید و کشتی ما خیلی آرام بر پهنه دریا در حرکت بود...
ما به دور یک میز چوبی، در روشنای لرزان فانوسها نشسته بودیم. لباسهایمان از عرق و بخار دریا خیس شده بودند؛ ولی ما با شرابی که از کشتی انتقام غنیمت گرفته بودیم، خوش بودیم!
یکی گفت:
- به سلامتی ناخدا!
پاینتهای فلزی بالا آمدند و من گفتم:
- به سلامتی رفقا!
و شر
مطالعهی این پارت حدودا ۱۳ دقیقه زمان میبرد.
این پارت ۳۹۸ روز پیش تقدیم شما شده است.
پرنیا
0به عنوان یه رمان اولی ،بینظیره 👌👌👌 قلمت مانا عزیزم 💖💖
۱ سال پیشساناز
0🩶🤍🤎💜🩵💚💙💙❤️🧡💛
۱ سال پیشثریا
0وای جه جای باحالی بود احتمالا تله هایی هم وجود داره 👀
۱ سال پیشم
0عجب کاپیتان نابغه ای،پس می خواستی از تونل رد شدی رمزا خودبخود باز شده باشن😁😅🙏
۱ سال پیشهمراز
0بسیارمهیج،ممنون
۱ سال پیش
لطفا صبر کنید...

افسون
1خیلی مسخره هست که همه بتونن ذهنت رو بخونن👀💅🏻