دوست داشتی؟
کاور اصلی رمان تاریخی فرتیغ اثر مهیار رساطلب

رمان فرتیغ

  • زبان فارسی
  • 15.1K 👁
  • 40 ❤️
  • 30 💬
خواندن پارت اول

خلاصه رمان تاریخی فرتیغ

جوانی کشتی‌گیر همراه با دوستش از دل امروز به دویست سال پیش پرتاب می‌شود؛ به زمانی که گویی تقدیر مأموریتی خطیر را بر دوش او نهاده است. او در تلاش برای حل این گره، از میدان‌های پرهیجان کشتی تا بارگاه باشکوه فتحعلی‌شاه قاجار پیش می‌رود. اما در آنجا سرنوشت، بازی را به گونه‌ای دیگر رقم می‌زند؛ جایی که نطفه شر در مسیری غیرمنتظره به خیر ختم می‌شود و قهرمان داستان درمی‌یابد که ردّ پای تقدیر، حتی در دل تاریخ، از اراده او جدا نیست.

پارت اول

فصل اول
باران که شدى مپرس ، این خانه کیست
سقف حرم و مسجد و میخانه یکیست
باران که شدى، پیاله ها را نشمار
جام و قدح و کاسه و پیمانه یکیست
باران ! تو که از پیش خدا مى آیی
توضیح بده عاقل و فرزانه یکیست...
«مولانا»
چرا بوکس رو ول کردی؟ شما تو همون رشته خودت موفق‌تر بودی.
کاوه جواب داد: کدوم بوکس رو می‌فرمایید؟ متاسفانه تو مملکت ما کسی به ورزش مشت‌زنی اعتقادی نداره. ضمن اینکه کی از بوکس حرف زد؟ من مشکلم با انتخابی کشتی آقا. اگر امسال این فرصت رو پیدا نکنم دیگه سن و سالم واسه جبران جواب نمیده. کم زحمت نکشیدم که حالا فقط واسه اینکه مربی بهم اعتماد نداره عقب بکشم. می‌خوام به صورت مستقل مسابقه بدم.
آقای هادی، مسئول فدراسیون ضمن نشستن در پشت میز چوبی گفت: ببین پسرجان. اولویت با نظر مربی و درخواست باشگاه هستش. ما برای مسابقات داخلی مثل مسابقات استانی شرکت کننده مستقل داشتیم اما،،، برای انتخابی تیم ملی از بین مسابقات باشگاهی، کشتی‌گیر انتخاب می‌کنیم. اینطوری که شما میگی نمیشه کاری کرد.
کاوه پرسید: پس اگر کسی توی باشگاه حقش پایمال بشه باید چیکار کنه؟ من تو مسابقات باشگاهی تمام حریفام رو شکست دادم. اتفاقا همون کسی که برای انتخابی تیم ملی معرفی شده روی تشک به من باخت اما، بر طبق نظر مربی اون آقا اعزام شد. اینجا کی به داد من می‌رسه؟
آقای هادی ضمن تامل به احوال کاوه گفت: آقای کاوه، مسابقات انتخابی در باشگاه شما سه ماه پیش بوده و اتفاقا بعد از همون مسابقه غیبت زد. شما نبودی برادر من، درحالی که حریفات سه ماه تموم تمرین کردن. شما احتمالا بدنت تو این سه ماه افت کرده و اون نفر انتخابی اما نه. ایشون پرقدرت تمرین داشته.
کاوه بلافاصله گفت: پدرم بعد از مرگ خواهرم مریض شد آقا. ناچار شدم برم شهرستان. مادرم دست تنها بود. به غیر از من کسی کمک حالشون نیست. چاره‌ای نداشتم چون باید می‌رفتم.
آقای هادی ضمن تاکید به حرف‌های کاوه به زبان آمد: آها،،، همین. همینی که گفتی. اینکه کسی کمک حال خانوادت نیست. یک مشکل شخصی که نمیشه اون رو به مسابقات ملی تعمیم داد. ببین پسرم، من در جریان کار شما هستم. راستش رو بخوای مربیت قبل از آمدن شما برام کلی درددل کرد. اون هم از حذف تو ناراحته اما چیزی گفت که از نظر من حق داره. ایشون گفت که حتی اگر شما از لحاظ جسمانی و فنی آماده‌تر از نفر انتخابی باشی این اجبارت برای رسیدگی به مشکلات خانوادت برای یک همچین تورنومنتی قابل قبول نیست. نفر منتخب باید ذهنی آزاد داشته باشه. باید تمرکزش روی تمریناتش باشه. باید وقتی توی اردو هستش فارغ از دنیا باشه. اما آیا تو می‌تونی اینطور باشی؟ گویا بر طبق گفته مربیت همچنان درگیر بیماری پدرت هستی و دائما برمی‌گردی شهرستان.
کمی به صورت کاوه دقیق شد و ادامه داد: این خیلی هم خوبه که کمک حال خانوادت هستی، چون کار درستی می‌کنی. کاری که هر پسر شیرپاک خورده‌ای وظیفه داره انجام بده. اما اگر به تیم ملی راه پیدا کنی و درست موقع اعزام مجبور بشی برگردی شهرستان چی؟ اونموقع باید چکار کرد؟
کاوه پاسخ داد: تعهد می‌دم که این اتفاق نیوفته. دست خط می‌دم. آیا این راضیتون می‌کنه؟
آقای هادی گفت: ظاهرا مربیت رو راضی نکرده که الان اینجایی. نظر مربی باشگاه شرطه و انتخابی که شده. متاسفانه امسال دیگه راهی نیست. امیدوارم سال دیگه این اتفاق به نفع تو تکرار بشه.
کاوه که گویا آخرین نور امید در چشمانش خاموش شده باشد با چهره‌ای تکیده ادامه داد: اینکه اینقدر بهش نزدیک بودم نشد، سال دیگه کی زندست و کی مرده.
پس کاوه چون دید آقای هادی برای ادامه بحث تمایلی نشان نداد برخواست و برای خارج شدن از اطاق دست بر دستگیره در گذاشت.
آقای هادی پرسید: چرا برنمی‌گردی روی رینگ؟ ورزشی که حداقل هفت سال براش زحمت کشیدی. مسابقات انتخابی بوکس هفته دیگست. اگر بخوای می‌تونم سفارش کنم که از طریق یک باشگاه خوب توی انتخابی اونجا شرکت کنی. شاید فرجی شد.
کاوه دست از دستگیره برداشت و با همان حال و روز دمق پاسخ داد: من اگر می‌خواستم توی بوکس ادامه بدم که سه سال پیش نمی‌رفتم روی تشک کشتی. هفت سال جون کندن توی رینگ رو بیخیال شدم چون برای ایران رشته دلخواهی نیست. چون بهش بها نمیدن. چون بهش اعتقادی ندارن. حالا اما شما ازم می‌خوای برگردم توی جایی که سه سال ازش دور بودم؟.... نه آقای هادی. اگر اینجا با سربلندی حذف شدم می‌ترسم اونجا افتضاح کنم. من دیگه بوکس کار نکردم اما می‌دونم الان کسایی دارن اونجا مشت میزنن که کارشون خیلی درسته. من یک هفته‌ای نمی‌تونم خودم رو بهشون برسونم.

بیشتر بخوانید

آخرین پارت های ارسال شده

عضویت در رمان
عضویت در رمان رایگان بخون!

میتونی این رمان رو با دریافت سکه، رایگان بخونی!!

عضویت در رمان
عضویت در رمان هنوز عضو رمان نشدی؟

برای اینکه بتونی این رمان رو بخونی باید عضو رمان بشی. پس همین الان روی دکمه زیر ضربه بزن تا درخواستت ارسال بشه.

نظرات رمان فرتیغ
  • آناهید

    0

    چرا فاصله پارت ها اینقدردیربه دیرهست؟ حوصله آدم سرمیره

    ۱ هفته پیش
  • باران

    در پارت 41

    عاشق رمانت شدم تا اینجا عالی پیش رفته 🙂 ↕️

    ۲ ماه پیش
  • مهیار

    در پارت 40

    خوشحالم که پسندیدید

    ۲ ماه پیش
  • باران

    در پارت 31

    قلمت عالیه نویسنده ، بیچاره رفیقش ((؛

    ۲ ماه پیش
  • مهیار

    در پارت 30

    شما لطف دارید

    ۲ ماه پیش
  • یارا

    در پارت 100

    الان باید کاوه بره تو میدوووووون😭🎀

    ۲ ماه پیش
  • م

    در پارت 92

    خیلی عالی بود تا اینجا،هم داستانش تکراری نیست هم قلمش خوبه،خیلی دوست دارم بخونمش،کاش تخفیف بذارید 🤗😍🙏🏻

    ۲ ماه پیش
  • چهارنقطه

    در پارت 32

    اقبالم مثل اقبال این پسره😂

    ۲ ماه پیش
  • مهیار

    در پارت 31

    اگر اقبالت مثل این پسره که باید بگم خیلی خوشبختی چون کاوه قراره خیلی بزرگ بشه

    ۲ ماه پیش
  • چهار نقطه

    در پارت 22

    کاش میشد یکم زندگی به کام ماها هم باشه.کاش میشد این ورق نکبت برگرده و اقبال بهمون رو کنه

    ۲ ماه پیش
  • ترنم

    در پارت 22

    حیف که قسمتهای ده به بعد رو پولی کردین 😢

    ۲ ماه پیش
  • معصومه

    2

    حیف جای خوبش پولی شدددد

    ۲ ماه پیش
  • معصومه

    در پارت 72

    وای جارجی هااا🤣🤣عجب چیزی بود

    ۲ ماه پیش
  • مهیار

    در پارت 72

    حالا به نظرت این خارجی ها موفق میشن؟

    ۲ ماه پیش
  • معصومه

    در پارت 72

    صد در صد من خیلی از این خارجی های ایرانی خوشم میاد 😂

    ۲ ماه پیش
  • ترنم

    در پارت 22

    چقدر غمگین شد داستان تا آخر همین طوره

    ۲ ماه پیش
  • مهیار

    در پارت 22

    داستان اصلا غمگین نیست اما فکرتون رو مشغول میکنه

    ۲ ماه پیش
  • ترنم

    در پارت 21

    بله درسته وخیلی قشنگ شده😍

    ۲ ماه پیش
  • مهیار

    در پارت 21

    ورود ماه بانو به داستان همه چیز رو عوض می کنه.

    ۲ ماه پیش
  • ترنم

    در پارت 94

    حیف که قسمت دهم پولی شد نمی تونم بخونمش

    ۲ ماه پیش
  • ترنم

    در پارت 82

    واویلا دویست سال چقدر سخته ادم یهو این همه سال به عقب برگرده

    ۲ ماه پیش
  • ترنم

    در پارت 41

    حتما هردوشون مردن وگرنه بااین همه زخم نمی تونستن حرکت کنن که

    ۲ ماه پیش
  • ترنم

    در پارت 33

    ای وای رفیقش چرا به این زودی مرد گناه داشت

    ۲ ماه پیش
کپی شد!
ارسال نظر دیگران را از نظر خودت مطلع کن
آیدی کپی شد!
درخواست عضویت
هنوز عضو رمان نشدی؟