دوست داشتی؟
کاور اصلی رمان سه پر سیمرغ جلد اول شکارچی دورگه‌ها اثر بامبی

رمان سه پر سیمرغ جلد اول | شکارچی دورگه‌ها

  • به قلم بامبی
  • ⏱️۶ ساعت و ۷ دقیقه ۴۷ ثانیه
  • زبان فارسی
  • 110 👁
  • 3 ❤️
  • 0 💬

خلاصه رمان سه پر سیمرغ جلد اول | شکارچی دورگه‌ها

ارشا قبل از اینکه یک شاهزاده، همسر شهبانو یا پدرخوانده پادشاه سرزمین هیوا باشد، یک پدر است. پدری که برای نجات پسرش دست به هرکاری می زند. کارهایی که او را به سقوط و نابودی خانواده اش نزدیک می کند. شکارچی دورگه ها، شاهزاده ای است به نام ارشا که پسرش ماکان، برادر کوچک تر پادشاه و بزرگ ترین تهدید تاج و تخت اوست. ارشا برای نجات ماکان قصد دارد او را به شهر خانوادگی اش، دژ آبشار ببرد‌ اما با مخالفت های شهبانو رو به رو می شود. مادر ماکان و کسی که بیشترین آسیب را به او زده. ارشا اما برای مقابله با همسرش که مادر پادشاه بوده و قدرت و نفوذ بالایی در قصر دارد، مشاور ارشد پادشاه شده و تمام تلاشش را برای رهایی ماکان می کند. تلاشی که منجر به متهم شدن او در مرگ شهبانو و همکاری با دورگه ها می شود. کسانی که سال هاست دشمنان سرزمین هیوا می باشند.

قسمتی از متن رمان سه پر سیمرغ جلد اول | شکارچی دورگه‌ها

با شنیدن این حرف احساس کرد پر از خشم شده. شهبانو چطور جرعت کرده بود این بلا را سر پسرش بیاورد؟ اینطور که ماکان می گفت اولین بارش نبوده.
فصل سوم: شهبانو
بعد از اینکه بر روی زخم های ماکان مرهم گذاشت، به او کمک کرد که بعد از یک روز بیداری بخوابد. ماکان در حالی که سرش را روی پای پدرش گذاشته بود به خواب رفت.
ارشا بعد از اینکه مطمئن شد پسرش به خواب رفته، به آرامی سرش را بلند کرد، روی بالشت گذاشت و از اتاق خارج شد. آیهان جلوی در اتاق به دیوار تکیه داده و منتظرش بود.
«وقت شامه. گفتم با هم به اتاق غذاخوری بریم»
بعد از بستن در جواب داد:
«فعلا گرسنه نیستم. باید یه سر به شهبانو بزنم.»
و به سمت اتاق شهبانو رفت. اتاقی که در اصل برای خودش و شهبانو بود و انتظار داشت همسرش آنجا باشد. برای خوش آمد گویی نیامده بود. به او حق می داد. اتاق ماکان در ابتدای راهروی باریکی قرار داشت که آن اتاق در انتهای آن بود. جلوی در اتاق ایستاد و در زد. اما جوابی نگرفت.
بعد از چند ثانیه دوباره در زد:
«می تونم بیام داخل؟»
«دنبال شهبانو می گردید؟»
با شنیدن صدای دختری از پشت سرش به سمت صدا برگشت. نور نشیمن به سختی به انتهای راهرو می رسید. به همین خاطر نمی توانست چهره دختر را به خوبی ببیند. یکی از خدمتکار ها بود؟
«تو اتاقشون نیستن؟»
خدمتکار کمی جلو تر آمد و ارشا از لباس هایش فهمید که خدمتکار نیست. ممکن بود خواهرش به شاه کوه آمده باشد؟ نه آن دختر از خواهرش بزرگ تر بود.
«شهبانو تو این عمارت زندگی نمی کنن. تو عمارت پادشاه زندگی می کنن. پیش پسرشون هودادشا هستند.»
«پس کی از ماکان مراقبت می کنه؟»
«من از شاهزاده ماکان از زمانی که دنیا اومدن مراقبت کردم. فرمانده این رو ازم خواستن و بانو ایرادی نگرفتن که تو عمارت فرمانده زندگی کنم.»
حالا او را شناخت.
«تو باید هدی باشی.»
دختر با سر تایید کرد. هدی دختر دو تا از خدمتکار های مورد اعتماد دیان بود. پدرش در یکی از نامه هایش نوشته بود که هدی از ماکان مراقبت می کند و دیان همیشه تعریف های زیادی از این دختر می کرد. ارشا با خوشرویی گفت:
«مادرت وقتی فهمید داریم به شاه کوه میایم چیز های زیادی برات فرستاد. باید همراه آیهان باشن. الان توی اتاق غذاخوریه. می تونی بری ازش بگیری.»
بعد از این حرف دختر لبخند زد و گفت:
«می تونم از نگهبان ها بخوام شما رو به عمارت پادشاه ببرن.»
تصمیم عاقلانه ای نبود. اما آخرین بار هفته گذشته در شهر گٌشن به حمام رفته بود و بخاطر یک ماه اسب سواری وضعیت خوبی نداشت.
«فعلا می خوام یه کم استراحت کنم. به نگهبان بگید تا دو ساعت دیگه جلو در اتاق منتظرم باشه.»
هدی بعد از گذاشتن احترام از آنجا دور شد و ارشا وارد اتاق شد.
این اتاق هم مانند اتاق ماکان تاریک بود. به سختی به سمت یکی از شمعدان های روی دیوار رفت و آن را روشن کرد. بعد در را پشت سرش بست.
تمیز و مرتب بودن اتاق نشان می داد که خدمتکار ها از نظافت آنجا غافل نشدند. اما بوی نم و کهنگی مشخص می کرد که کسی در این اتاق زندگی نمی کند.
سمت پرده های کشیده رفت و تمام پرده ها را باز کرد. ساختمان قصر طوری در کوه تراشیده شده بود که تمام شهر از پنجره ها مشخص بود. شاید هم عمارت پدرش در بهترین جای قصر قرار داشت. هیچوقت اتاق های دیگر را ندیده بود. مابقی شمعدانی ها را هم روشن کرد و بالاخره اتاق زنده شد.
سمت تخت وسط اتاق رفت و بعد از در آوردن چکمه هایش به گوشه پرتابشان کرد. بعد خودش را روی تخت انداخت و کش و قوسی به بدنش داد. یک ماه خوابیدن در چادر یا تخت های کاهی مسافرخانه ها با یک شب خوابیدن بر روی این تخت جبران می شد.
اما نه. بلند شد و روی تخت نشست. حتما باید امشب شهبانو را می دید و نباید با این سر و وضع به عمارت پادشاه می رفت. با اینکه هوداد، پسر خوانده اش به حساب می آمد اما قدرتمند ترین فرد این سرزمین بود و بهتر بود برای ملاقات با او وضع بهتری داشته باشد.
باید به حمام می رفت. خوشحال بود از اینکه در قصر هم مانند دژ آبشار بیشتر اتاق ها به آب دسترسی داشتند. شاهرود دقیقا از میان قصر می گذشت. به همین خاطر با لوله کشی ای که ایده جدش، ماهان معمار بود بیشتر اتاق ها به آب مستقیم دسترسی داشت.
در تمام سرزمین هیوا تنها دو مکان این شرایط را داشت. یکی قصر شاه کوه و دیگری دژ آبشار که تمامش به دست ماهان معمار ساخته شده بود. البته با تفاوت اینکه در دژ، تمام مردم حتی رعیت ها هم به آب مستقیم دسترسی داشتند اما در شاه کوه، تنها قصر که در صخره تراشیده شده بود این شرایط را داشت.
موهای مشکی ای که در طول سفر تا زیر گوشش بلند شده را کوتاه کرد. همچنین قبل از اینکه به مو های روی صورتش اجازه دیده شدن بدهد، صورتش را اصلاح کرد. هیچوقت اجازه نمی داد مو و ریش هایش بلند شود. بعد از آن تمام خستگی راه را در یک حمام آب گرم از بدنش شست.
در هیچ یک از مسافرخانه هایی که ایستاده بودند نمی توانست به این راحتی حمام کند. در حال پوشیدن لباس بود که با شنیدن صدای پای فردی جلوی در مطمئن شد که دو ساعت گذشته. بعد از اینکه پیراهن مشکی اش را به تن کرد در حال بستن طناب های روی سینه اش بود که در باز شد. انتظار داشت نگهبان جلوی در منتظر بماند اما خبری از نگهبان نبود.
شهبانو وارد اتاق شد و پشت سرش در اتاق را بست. با دیدن همسرش-که البته مادر پادشاه بود و مقام بالاتری از او داشت- احترام گذاشت.
«تصمیم داشتم شخصا به عمارت پادشاه بیام و ...»
شهبانو که بدون توجه به سمت میز موجود در کنار اتاق می رفت، میان حرفش پرید:
«هدی گفت. مثل اینکه زندگی کردن دور از پایتخت باعث شده رسوم اینجا رو ندونید.»
یکی از صندلی ها را عقب کشید و رو به ارشا روی صندلی نشست.
«این وقت شب سرزده به عمارت پادشاه اومدن درست نیست. برای اینکه به عمارت پادشاه بیاید باید از چند ساعت قبل خبر بدید. اگه هدی این خبر رو به گوشم نمی رسوند ممکن بود تو دردسر بیوفتید.»
شنیدن همین چند جمله کافی بود که دلیل ترس های ماکان را درک کند. او شهبانو را خوب نمی شناخت. درست. آن زن قبل از ازدواج با پادشاه، نامزد ارشا بود. از زمانی که متولد شدند فرمانده آرسام و پدربزرگ شوکا، دیان کارا این نامزدی را ترتیب داده بودند. نامزدی ای که تا قبل از مرگ کیان شا هر دو پیرمرد نادیده اش گرفته بودند.
اما ازدواج ده سال پیش آنها یک دروغ بزرگ بود. البته اگر وجود پسر مشترکشان را نادیده می گرفتند. ارشا نمی دانست که تولد ماکان گناه او است یا گناه شهبانو؟ فقط می دانست که تولد پسرش اتفاق اشتباهی بود.
سعی کرد با آرامش جواب شهبانو را بدهد:
«من طولانی ترین مدت زمانی که تو پایتخت بودم یک ماه بوده. به همین خاطر چیزی از رسوم اینجا نمی دونم. عذرخواهی می کنم.»
شهبانو که حتی موقع حرف زدن به دست خودش که روی میز گذاشته بود نگاه می کرد و نگاهی به ارشا نمی انداخت جواب داد:
«فردا می تونید پادشاه رو ببینید. از جناب شفق می خوام که حواسش بهتون باشه تا تو مدت زمان مراسم فرمانده که تو پایتخت هستید اشتباهی ازتون سر نزنه.»
اشتباه؟ چرا طوری حرف می زد انگار همه کار ها تنها یک نمایش بود؟
«فردا صبح مراسمی برای فرمانده برگزار میشه. چون در مراسم اصلی شما و شرمین حضور نداشتید باید مجدد برگزار کنیم. شرمین...»
«منظورتون ماکانه؟»
از وقتی که به پایتخت رسیده بود این اسم را چندین بار شنید، اما توجهی نکرد. خدمتکار ها و نگهبان ها همه پسرش را شرمین صدا می کردند.
شهبانو سرش را بالا آورد و با جدیت به او نگاه کرد:
«این اسمیه که پدرتون روش گذاشته. وگرنه همه اون بچه ای رو که چیزی جز خجالت و بی آبرویی نداره شرمین صدا می کنن.»
« این اسم رو من روش گذاشتم.»
نه ماه بعد از اینکه پایتخت را ترک کرد و به دژ آبشار برگشت، پدرش برایش نامه ای نوشت و در آن گفت که بعد از رفتنش فهمیدند که شهبانو باردار است. اول از همه او را بابت کارش سرزنش کرد و بعد گفت تا الان این را نگفته، چون امیدوار بود که بچه دختر شود. اما بچه پسر شد. پسری که همه او را شرمین صدا می زنند و اسم دیگری ندارد. بچه ای که باید در عمارت زندانی شود و کسی از وجود او با خبر نشود.
ارشا در جواب نامه از پدرش خواست که اسم بچه را ماکان گذاشته و از او به خوبی مراقبت کند. ماکان اسم پدر بزرگش بود. فرمانده سابق دژ آبشار و دیان این پیشنهاد را به او داد.
در اولین نامه ای که برای شهبانو نوشت از او خواست که پسرشان را به خوبی تربیت کند و هر زمان که به سن مناسبی رسید که به مراقبت های مادرش احتیاج نداشت، او را به دژ آبشار بفرستد. اما مثل اینکه شهبانو اهمیتی به خواسته هایش نداده بود.
ارشا ادامه داد:
«الان هم می خواستم به دیدنتون بیام تا راجع به ماکان با هم صحبت کنیم. اینکه زودتر از این پسرم رو به دژ آبشار نبردم از طرفی بخاطر مخالفت های پدرم بوده و از طرفی فکر می کردم بهتره اینجا زیر نظر مادرش بزرگ بشه. اما اینطور که متوجه شدم اشتباه بزرگی کردم. باید همون زمان که دنیا اومد از پدرم می خواستم اون رو به دژ آبشار بفرسته.»


بیشتر بخوانید

نظرات رمان سه پر سیمرغ جلد اول | شکارچی دورگه‌ها

هنوز هیچ نظری برای این رمان ثبت نشده است. اولین نفری باشید که نظر خودش رو برای این رمان ارسال میکنه.
کپی شد!
ارسال نظر دیگران را از نظر خودت مطلع کن
آیدی کپی شد!