لیست کلیه پارتهای رمان خاطرات دزدان دریایی : پارت های 1 تا 13
تعداد کل پارت های منتشر شده : 13
-
رمان خاطرات دزدان دریایی - پارت 1
مقدمه: روزی که برای اولین بار کلمهی تناسخ به گوشم رسید، هیچ ایدهای نداشتم که در زندگی قبلی خودم چه کسی بودم؛ اما حتم داشتم در زندگی بعدیام نویسندهای خواهم بود به دور از دریاها که در گوشهای از اتاقش فقط مینویسد و کسی هم نوشتههایش را احتمالا نمیخواند! مینویسد و مینویسد و کسی هم نمیخوا...
بروزرسانی در : ۵۱۰ روز پیش
-
رمان خاطرات دزدان دریایی - پارت 2
توی بارِ تجارتخانه به دور یک میز نشسته بودیم. من دستم را به دور یک پاینت چوبی محکم گرفته بودم و رابین مدام با انگشت سبابهاش بی هدف روی میز ضربه میزد. تحملم از صدای این ضربه رفته رفته داشت تمام میشد؛ از همین رو خیلی جدی توی چشمهایش نگاه کردم و گفتم: - اگه یه بار دیگه به این میز کوفتی ضربه بزن...
بروزرسانی در : ۵۱۰ روز پیش
-
رمان خاطرات دزدان دریایی - پارت 3
کابین مخصوص ناخدا که من باشم شلوغ و بهم ریخته بود. قفسههای کتابهای قطور، اسلحههای مخصوصم به روی دیوار، صندوقچههای لباس و وسیلههای ضروری و البته مقداری نوشیدنی. خورشید از پنجره به درون میتابید و فضای آنجا کاملا روشن و پر نور بود. نقشهی بزرگ روی میز من پر از ماکت کشتیهای بزرگ و کوچک بود....
بروزرسانی در : ۵۱۰ روز پیش
-
رمان خاطرات دزدان دریایی - پارت 4
خانهای حصیری، چسبیده به شکاف میان دو صخرهی شورهزدهی ساحلی، آنقدر در دل سنگ و جلبک پنهان شده بود که انگار خودِ دریا آن را بالا آورده بود! میگفتند که دیدن آن جادوگر پیر فقط چهار صبح ممکن است و خب احتمالا من تنها کسی نبودم که توی آن جزیره به سرش میزند که سراغ این جادوگر پیر را بگیرد. دم د...
بروزرسانی در : ۵۰۳ روز پیش
-
رمان خاطرات دزدان دریایی - پارت 5
روی تختهسنگی زبر، زیر سایهبان نمدارِ کلبهای چوبی نشسته بودم. پیرمردی با دقت، سرگرم مرمت شمشیرم بود. چهرهای آفتابسوخته و ککمکی داشت و موهای بور و کمپشتش را با دستمالی سرخ بسته بود؛ نشانهای از آنکه زمانی شاید ملوانی در خدمت کشتیهای سلطنتی بوده باشد. ریشهای سفید و ناصافش گونههای پُرش را...
بروزرسانی در : ۴۴۷ روز پیش
-
رمان خاطرات دزدان دریایی - پارت 6
«الدورادو» میل به طلا و ثروت در قلب هر کدام از ما خانهای داشت. ما با رویای یک گنج به سراغ هلندی سرگردان رفته بودیم و پس از مواجه با آن کشتی نفرین شده، نه تنها گنجی نصیب ما نشد بلکه وقتی به ناسائو برگشتیم؛ اندرسون گفت انبارش برای تامین ما کافی نیست. دروغ میگفت... نمیخواست که تامین کند؛ این ر...
بروزرسانی در : ۴۴۰ روز پیش
-
رمان خاطرات دزدان دریایی - پارت 7
آن مرد آنقدر به دنبالمان دوید که نفس من یکی را بند آورده بود! وقتی گفتم حاضرم او را با خودم همراه کنم بالاخره از عصبهای کوفتیاش برای طرح یک لبخند استفاده کرد! دست به کمر نگاهش کردم و گفتم: - ولی یه مشکلی هست رفیق! منتظر نگاهم کرد. رابین و هکتور نیز در کنارم ایستاده بودند و به او نگاه میکر...
بروزرسانی در : ۴۳۲ روز پیش
-
رمان خاطرات دزدان دریایی - پارت 8
قایقها را به سوی کشتی عزیزم که بر پهنهی آرام دریا، سنگین و باوقار منتظرمان بود، هدایت کردیم. خدمه از بالا طنابهایی به سمتمان انداختند؛ با چابکی یکی از طنابها را در هوا قاپیدم، پایم را به زهوار خیس و جلبک زدهی کشتی فشردم و بالا رفتم. جان را هم با خودمان همراه کرده بودیم چون چارهای نداشتم؛ ...
بروزرسانی در : ۳۹۹ روز پیش
-
رمان خاطرات دزدان دریایی - پارت 9
به دو طلسم عذاب آور دچار بودم! اول اینکه دیگران میتوانستند ذهن مرا بخوانند و دوم همین طوطی خرفت که اعصابم را بهم میریخت. البته هر چند که در مرتب سازی کابین به من خیلی کمک میکرد و از این بابت از او ممنون بودم! وقتی کشتی ابر سیاه را از چنگ ادوارد تیچ درآوردم این طوطی نامیرا مامور جاسوسی من بر...
بروزرسانی در : ۳۹۹ روز پیش
-
رمان خاطرات دزدان دریایی - پارت 10
ادوارد با قدمهای سنگین به طرفم آمد. سرش را کمی بالا گفت و با لذت از این موفقیتش به من نگاه کرد. بوی تند قیر آفتاب خورده کف عرشه با عرق تنها و نم دریا داشت حالم را بهم میزد. - چند روزی مهمان من و مردانم خواهی بود. نوک انگشتش را میان سینههایم فشرد و ادامه داد: - شایدم میزبانمون! افرادش د...
بروزرسانی در : ۳۹۹ روز پیش
-
رمان خاطرات دزدان دریایی - پارت 11
یک شب شرجی بود. باد گرم مثل نفس یک هیولای خسته از سمت شرق میوزید و کشتی ما خیلی آرام بر پهنه دریا در حرکت بود... ما به دور یک میز چوبی، در روشنای لرزان فانوسها نشسته بودیم. لباسهایمان از عرق و بخار دریا خیس شده بودند؛ ولی ما با شرابی که از کشتی انتقام غنیمت گرفته بودیم، خوش بودیم! یکی گفت: ...
بروزرسانی در : ۳۹۹ روز پیش
-
رمان خاطرات دزدان دریایی - پارت 12
انگشتانم را روی شقیقههایم فشردم و زمزمه کردم: - دارم همین کارو میکنم! رابین فریاد کشید: - آره فکر کن! از هوشت استفاده کن ناخدا! ناامید بود و داشت به من طعنه میزد. هر سه نفرشان پشت سر من ایستاده بودند و من نشسته بر زمین، به نقشهها نگاه میکردم. این بار هکتور گفت: - هوش؟ واقعا کدوم هوش...
بروزرسانی در : ۳۵۶ روز پیش
-
رمان خاطرات دزدان دریایی - پارت 13
در ذهنم نقشهای شروع به شکل گرفتن کرد... در تمام دوران اگر فردی بیگانه به یک سرزمین ثروتمند دست پیدا کند، به چیزی جز منافع خودش فکر نخواهد کرد. به افرادم نگاه کردم و گفتم: - بسیار خب رفقا! اگه الدورادو تا به حال پاداش جسارت ما بوده، از این پس پاداش دیوانگی و ریسک پذیری ما خواهد بود! رابین پرسی...
بروزرسانی در : ۳۵۶ روز پیش
- 1
